عدالت 12

مقاله- سخنرانی- شعر - عدالتجویان جهان

مقاله درمورد تهمت

 

 

 موضوع:

مزمت تهمت زدن به مؤمنين

 گرد آورنده :

كريم خاوري

 بسمه تعالي

ريشه هاي تهمت : از آنجا كه بحث در مورد تهمت وافترا توسط فرد يا افرادي از جامعه اسلامي داراي حرمت خواصي است كه از نظر شارع مقدس اسلام حركتي زشت وگناهي نابخشودني بود واثرات نامطلوب وگاهأ مخربي در سطح جامعه  ومحيط خواهد گذاشت وحريت وجوانمردي وسخاوت وارزشهاي والاي انساني را پايمال مي نمايد وچه بسا باعث نابودي وانهدام خانوادها ودرگيري قومي وفاميلي رل هم به دنبال خواهد داشت دين مبين اسلام آنرا به شدت محكوم كرده است ، به همين خاطر وظرافت بحث از نوشته هاي ارزشمند استاد آيه الله مجتبي تهراني بحث را دنبال نموديم  وابتداي آنرا مزين به حديثي از  رسول اكرم (ص)نموديم اميد واريم  مورد رضاي خداوند قرارگيرد .

قال رسول الله (ص) : هركه با متهمان آميزش كند،  بيشتر ازهمه مردم سزاوارتهمت است.

ريشه رفتار ناپسند و زننده تهمت را مانند بسيارى از رفتارهاى زشت ديگر، بايد در رذايل اخلاقى كه از عدم اعتدال قواى درونى انسان پديد مى آيند، جست. «حسد» «ترس از مجازات» «طمع» رذايلى هستند كه موجب ارتكاب اين رفتار زشت از آدمى مى شوند. گاه انسان از روى حسادت به كمالى كه در ديگرى وجود دارد به متهم ساختن وى اقدام مى كند تا به اين وسيله كمال او ناديده گرفته شود.

 كس نخواند نامه من كس نگويد نام من                         جاهل از تقصير خويش و عالم از بيم شغب،

 چون كنند از نام من پرهيز اين ها چون خداى               در مبارك ذكر خود گفته است نام بو لهب!؟

من برون آيم به برهان ها ز مذهب هاى بد                        پاك تر زان كز دم آتش برون آيد ذهب

عامه بر من تهمت دينى ز فضل من برند                        بر سرم فضل من آورد اين همه شور و جلب [1]

شخص گاه به سبب واهمه اى كه از مجازات در برابر كرده زشت خويش دارد، به ديگرى اتهام مى زند و گاه حرص و طمع براى رسيدن به مقام و رتبه متهم، او را به تهمت وا مى دارد؛ البته توجه به اين نكته ضرورت دارد كه توهم و بدگمانى پديد آمده از نيروى درونى «واهمه» در تمام اين موارد نقش مهمى را ايفا مى كند. تهمت آثار شومى هم براى تهمت زننده و هم براى تهمت زده شده به بار مى آورد كه مى توان آنها را در دو عنوان ذيل جاى داد: در روايتى از امام جعفر صادق (ع) در اين باره آمده است: اذا اتهم المومن اخاه انماث الايمان من قلبه كما ينماث الملح فى الماء. [2]آن گاه كه مومن به برادر مؤمنش تهمت زند، ايمان در دل او ذوب مى شود؛ همان گونه كه نمك در آب ذوب مى شود. همان طور كه از اين روايت برمى آيد، تهمت موجب از بين رفتن ايمان مؤمن مى شود. در توضيح اين مطلب بايد گفت كه بسيارى از اعمال انسان بر ايمان او تاثير مى گذارد. همچنين درباره اين اعمال، دو حالت «انجام» و «ترك» وجود دارد كه هر دو حالت، در بعد ايمانى او مؤثر است. ترك واجبات از سويى و انجام گناهان از سوى ديگر، ايمان انسان را ضعيف مى كند. «ترك واجب» و «انجام حرام» را مى توان دو گونه از كفر عملى به شمار آورد كه «انجام حرام» شامل «تهمت» هم مى شود و ضعف و نابودى ايمان را در پى دارد. تهمت مايه نابودى حريم برادرى و روابط انسانى ميان افراد جامعه بشرى است و جو عدم اعتماد و ترس از اطمينان را فراهم مى سازد. امام جعفر صادق (ع) فرمود: من اتهم اخاه فى دينه فلا حرمه بينهما. [3]كسى كه برادر دينى اش را متهم كند به او تهمت بزند، بينشان حرمتى وجود ندارد. منظور از كلمه «فى دينه» در جمله «من اتهم اخاه فى دينه» چه تهمت زدن به «برادر ايمانى » باشد، به اين صورت كه كلمه «فى دينه» را صفتى براى كلمه «اخاه» بدانيم و چه متهم كردن او در امور دينى باشد، تفاوتى در ثمره زشت تهمت پديد نمى آيد؛ چرا كه دين الهى مانند ريسمانى است كه همه به آن چنگ مى زنند و در اثر توسل به آن با هم رابطه برادرى ايمانى برقرار مى كنند كه اين پوند از پيوند نسبى و سببى بسيار محكم تر است. با تهمت زدن به برادر يا خواهر دينى ، اين رابطه محكم قطع مى شود. انسان عاقل و متدينى كه به مبداء و معاد اعتقاد دارد، هيچ گاه به ديگرى تهمت نمى زند. حتى اگر انسانى دين نداشته باشد، سرشت انسانى اش به او اجازه اين كار را نمى دهد، مگر آن كه از فطرت پاك انسانى به خوى حيوانى گرويده باشد.با بررسى اين مساله در جامعه، مشاهده مى شود كه افرادى براى رسيدن به اهدافى شيطانى مى كوشند ديگران را مورد «تهمت» و «بهتان» قرار دهند؛ ولى در نهايت امر، به ذلت و بيچارگى كشيده خواهند شد. تهمت و بهتان به اندازه اى زشت و زننده است كه حتى شيطان هم از انجام دهنده آن دو بيزارى مى جويد. شيطان از رفتارهاى زشت و اعمال خلاف استقبال مى كند؛ ولى برخى از رفتارهاى ناروا آنقدر زشت و پليدند كه شيطان هم آنها را تاييد نمى كند. يكى از اين اعمال، نابود كردن وجهه افراد در جامعه، و ريختن آبروى آنها به وسيله بهتان يا تهمت است. امام جعفر صادق (ع) در اين زمينه مى فرمايد: من روى على مومن روايه يريد بها شينه و هدم مروءته ليسقط من اعين الناس اخرجه الله من ولايته الى ولايه الشيطان، فلا يقبله الشيطان. [4]اگر كسى سخنى را بر ضد مومنى نقل كند و قصدش از آن، زشت كردن چهره او و از بين بردن وجهه اجتماعى اش باشد و بخواهد او را از چشم مردم بيندازد، خداوند او را از محور دوستى خود خارج مى كند و تحت سرپرستى شيطان قرار مى دهد؛ ولى شيطان هم او را نمى‏پذيرد.

بهتان، عيب يا خيانتى است كه به كسى بسته شود، در صورتى كه او پاكيزه از آن‏عيب و پيراسته از آن گناه باشد. اين گونه دروغ، زشت‏ترين دروغ‏هاست و اگر بگوييم از قتل و آدم كشى بدتراست، چندان راه دورى نرفته‏ايم، زيرا جنايت كار آدم كش، جان را مى‏گيرد، ولى‏مفترى، حيثيت و آبرو را مى‏گيرد و دامن بى گناهى را آلوده مى‏سازد و بد نامش‏مى‏كند. نزد مردمان شريف، مرگ از زندگى با ننگ برتر است. اضافه بر اين، بسيار اتفاق مى‏افتد كه تهمت، بيچاره‏اى را در خطر قتل مى‏اندازد;پس تهمت داراى دو شومى مى‏باشد، حال آن كه قتل يك شومى دارد. حضرت امام رضاعليه السلام از جد بزرگوارش رسول خدا چنين‏روايت مى‏كند: «من بهت مؤمنا او مؤمنة و قال فيه بما ليس فيه، اقامه الله عز و جل، على تل من‏نار، حتى يخرج مما قال فيه; (1) . كسى كه به مردى يا به زنى، تهمت‏بزند و در باره‏اش چيزى بگويد كه در او نباشد،خدايش بر تپه‏اى از آتش، نگاه مى‏دارد، تا از عهده آن چه گفته، بر آيد.» تهمت زن، بايستى بر اين تپه آتش، بماند و بسوزد و راه گريز و نجاتى نداشته‏باشد. شايد از جمله «حتى يخرج‏» مقصود اين باشد، كه براى كسى كه بهتان مى‏زند،راه نجاتى نيست، زيرا نجات او از اين تپه آتش، وقتى است كه از عهده تهمتى كه زده،بر آيد، يعنى بتواند صحت‏سخنش را اثبات كند و چون دروغ است و حقيقت ندارد، اثباتش ممكن نيست و نمى‏تواند از عهده آن بيرون آيد، از اين رو بايستى بر سر انبوه‏آتش، بماند و بماند و بماند تا سزاى جنايت‏خود را ببيند و بچشد. امام جعفر صادق‏عليه السلام از حكيمى نقل مى‏كند كه چنين گفته است: بهتان، بر آدم پاك از كوه‏هاى ريشه دار سنگين‏تر مى‏باشد. (2) . حكيمى كه امام از او سخنى نقل مى‏كند، بايستى پيغمبرى از پيغمبران خدا باشد.كوهستان‏هاى كره زمين، در ريشه به يكديگر متصلند، به طورى كه اگر نيرويى يافت‏شود كه با آن بتوان كوهى را بلند كرد، بدون قطع كردن ريشه‏هاى كوه ممكن نشود،چون ريشه آن كوه با ريشه‏هاى كوه‏هاى ديگر پيوسته مى‏باشد، پس بلند كردن يك‏كوه با بلند كردن تمام كره زمين همراه مى‏باشد و سنگينى هر كوهى مساوى است‏باسنگينى كره زمين، از اين رو سنگينى تهمت از سنگينى كره زمين بيش‏تر است.صورت معنوى تهمت، در جهنم به شكل كوهى از آتش نمايان مى‏شود و كسى كه‏تهمت زده است، بايستى روى آن كوه بايستد و بسوزد; آتش كوه تهمت، پايان ندارد،زيرا ريشه دار است و با منابع كوه‏هاى آتشين ديگر ارتباط دارد، هر چه كه سرد شود،آتشى تازه جاى آن را مى‏گيرد. گناهى از تهمت، ناجوانمردانه‏تر سراغ ندارم. افترا و تهمت، از پليد بودن مفترى‏ريشه مى‏گيرد. آدم پليدى كه بخواهد دشمنى كند، ولى در برابر دشمنى از همه چيزدستش كوتاه باشد و بر اثر بى لياقتى نتواند، هيچ گونه سلاحى در دست‏بگيرد، به اين‏اسلحه ناجوانمردانه متشبث مى‏شود و پليدى درون خود را آشكار مى‏سازد. زبان مفترى، هميشه بريده باد و دهانش تا قيامت‏بسته باد. شايد نادانى گمان كند كه تهمت زدن و افترا بستن، نشانه زيركى و سياستمدارى‏است، زيرا بدين وسيله مى‏توان رقيب را از ميدان مبارزه بيرون كرد. تفو بر اين تشخيص و خاك سياه بر اين خرد! هر جنايت كار و آدم كشى، قتل رانشانه زيركى و رشادت مى‏داند. مفترى، يقين بداند كه خودش هم سرانجام به آتش‏افتراى خود خواهد سوخت.

 يوسف كه در خانه عزيز مصر، منزل داشت، زليخا همسر عزيز، به او دل باخت.جمال زيباى يوسف و قد رعنايش، دين و دل را از كف زليخا ربود. زليخا مى‏كوشيدكه از يوسف كام دل بگيرد، ولى ايمان يوسف، او را از اين گناه، پاكيزه نگاه مى‏داشت. وقتى زليخا همه درها را بست و با الحاح از يوسف تقاضاى وصل كرد، هر چه‏اصرار مى‏كرد، در برابر، انكار يوسف پاك، افزوده مى‏گشت. يوسف، خداى را حاضرو ناظر مى‏ديد و نافرمانى كردن در حضور خداى را، كمال بى شرمى مى‏دانست. يوسف به سوى در بگريخت و زليخا به دنبالش مى‏دويد تا دم در به يوسف رسيد.دامان پيراهن يوسف را از شت‏سر بگرفت كه نگاهش دارد و نگذاردش برود، ولى‏يوسف سخت‏خود را كشيد تا پيراهن را از دست زليخا خلاص كند، پيراهن پاره شدو تكه‏اى به دست زليخا بماند و يوسف بگريخت. در اين حال عزيز مصر برسيد، حالت غير عادى عاشق و معشوق را بديد، زليخا كه حال را چنين ديد، يوسف را موردتهمت قرار داده و به شوهرش گفت: كسى كه بخواهد به زن تو خيانت كند، سزايش‏چيست؟ آيا به جز زندان؟ آيا به جز شكنجه، سزاى ديگرى دارد؟ يوسف پاك، از خود دفاع كرد و گفت: او در پى من بود و من هيچ وقت از زليخا تقاضايى نكردم، ولى سخن يوسف‏قبول نشد، امر، طبيعى است كه مرد، طالب مى‏باشد و زن مطلوب. ادعاى زليخا برطبق نواميس طبيعى بود و سخن يوسف بر خلاف، سر انجام شاهد غيبى گواهى داد وبرائت‏يوسف، از اين تهمت ثابت گرديد. شاهد غيبى چنين گفت: اگر پيراهن يوسف از جلو دريده شده، حق با زليخاست و يوسف دروغ مى‏گويدو اگر از پشت‏سر پاره شده، حق با يوسف است و زليخا دروغ مى‏گويد. پيراهن يوسف از پشت‏سر دريده شده بود.

مريم بر اثر نفحه الهى به عيسى مسيح آبستن شد. وقتى كه او را درد زاييدن‏گرفت، به زير شاخه خشك درخت‏خرمايى پناه برد و با خود مى‏گفت: اى كاش پيش ازين مرده بودم و از ياد رفته بودم. مريم از تهمت مى‏ترسيد و چه كس باور مى‏كرد كه مريم بر اثر نفحه الهى آبستن‏شده است؟ در اين حال نوزاد مقدسش، زبان باز كرد و مادر را تسلى داد و چنين گفت: خدا در پايين پايت جويى قرار داده، تا تن خود را بدان بشويى، شاخه خشك‏درخت‏خرما را تكان بده تا خرماى تازه براى تو بريزد، هر چه دلت مى‏خواهد بخورو بياشام و ديدگانت روشن باد; اگر كسى خواست‏با تو حرفى بزند، بگوى: من سخن‏نمى‏گويم، چون نذر كرده‏ام، براى خداى روزه بگيرم. كسان مريم آمدند و مريم رامورد خطاب و عتاب قرار دادند و گفتند: اى خواهر هارون! كار عجيبى كردى، پدرت مرد بدى نبود و مادرت سابقه‏روسبى گرى نداشت. مريم به فرزند خود اشاره كرد. آن‏ها گفتند: چگونه مى‏توان با بچه‏اى كه در گهواره مى‏باشد سخن گفت؟ عيسى به سخن آمدو گفت: من بنده خدايم، خدايى كه به من كتاب داده و مرا به پيغمبرى فرستاده است.

 خواجه نصير الدين طوسى، فيلسوف بزرگ اسلام، كسى است كه علامه حلى، درباره‏اش مى‏گويد: او دانشمندترين مردم عصر خود در علوم عقلى و نقلى بود. چنين كسى را به كفر تهمت زدند و كافرش خواندند، چنان كه خود خواجه‏رحمه الله‏مى‏گويد:

 نظام بى نظام ار كافرم خواند         چراغ كذب را نبود فروغى

 مسلمان خوانمش زيرا كه نبود      سزاوار دروغى جز دروغى

 پور سينا، فيلسوف بزرگ و استاد فلاسفه جهان را به كفر تهمت زدند. شيخ الاشراق، مؤسس فلسفه اشراق و مبتكر بزرگ فلاسفه را به كفر تهمت زدندو محاكمه‏اش كردند و محكومش كردند و سپس او را كشتند. بزرگ‏ترين فيلسوف الهى بشر، يعنى ملاصدرا را تهمت زدند و گفتند كه اين‏آخوند، قائل به وحدت واجب الوجود است; اين مرد بزرگ، پس از مرگ هم موردحمله عده‏اى قرار گرفته است. محقق عالى مقام و فقيه بزرگ اسلام، فخر المحققين، نابغه‏اى كه هنوز عمرش‏به ده نرسيده بود، ولى به مرتبه ارجمند اجتهاد رسيده بود; مردى كه پدر بزرگوارش‏علامه حلى وصيت مى‏كند كه نواقص كتاب‏هاى علمى او را تكميل كند و اگر عيبى‏دارد اصلاح نمايد. ناجوانمردان او را به گناهى بزرگ تهمت زدند. گويند كه اين عالم‏بزرگ، پس از شنيدن اين بهتان، عبا را بر سر كشيد و گريه كنان از شهر حله، زادگاه‏خود، خارج شد و كسى ندانست‏به كدام سوى رفت و كجا منزل گزيد و چه وقت ازدنيا رفت و قبر مقدسش در كجاست. (3) .

 محمد بن مكى كسى است كه اگر فقيه‏ترين فقهاى اسلام را بخواهند جست‏وجوكنند، حضرتش نخستين كسى است كه نامزد اين مقام مى‏شود. اين دانشور عالى قدر، كسى است كه در شهر دمشق، به چهار مذهب اهل سنت،فتوا مى‏داده است، در صورتى كه رشته تخصصى او فقه شيعه بوده است. به اين فقيه بزرگ تهمت زدند و به كفر و زندقه‏اش نسبت دادند و گواهان‏بى‏ايمان، بدان گواهى دادند. حضرت شهيد را دستگير كردند و پس از آن كه يك سال‏زندانى‏اش كردند، به دارش كشيدند و نعش مقدسش را سوزانيدند و خاكسترش رابرباد دادند. تفو بر تو اى چرخ گردان، تفو! اگر خواسته باشيم پاكيزگانى كه مورد تهمت قرار گرفته‏اند بشماريم، سخن به‏درازا خواهد كشيد. چقدر خوب است كه دانشمندى در اين موضوع كتابى بنويسد وبى گناهان تاريخ را كه مورد بحث قرار گرفته‏اند، بشناساند و شرح حالشان را تا اندازه‏امكان تحقيق كند و بنگارد، به يقين خدمتى به عالم فضيلت و اخلاق و تربيت نسل‏مى‏باشد. نگارنده در اين جا به نمونه‏اى از پيغمبران، نمونه‏اى از زنان پاك، نمونه‏اى از فقهاو نمونه‏اى از فلاسفه اشاره كرده است، شايد كم‏تر انسان پاكى مورد تهمت قرارنگرفته باشد، ولى چيزى كه هست تهمت دو نوع است: تهمتى است كه كسى باور نمى‏كند و تهمتى است كه مورد قبول ساده لوحان قرارمى‏گيرد; قسم دوم است كه روح را مى‏آزارد و شكنجه مى‏دهد.اين آيه و آيه بعد نازل شد و اين مرد بيگناه را تبرئه كرد و خائنان واقعى رامورد سرزنش شديد قرار داد.تفسير:.در اين آيه خداوند نخست به پيامبر(ص ) توصيه مى كند كه هدف از فرستادن اين كتاب آسمانى اين اسـت كـه اصـول حـق و عدالت در ميان مردم اجرا شود,مى فرمايد: ((ما اين كتاب را به حق بر تو فرستاديم تا به آنچه خداوند به تو آموخته است در ميان مردم قضاوت كنى )) (انا انزلن اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بم اريك اللّه ).سـپـس بـه پيامبر(ص ) هشدار مى دهد, مى گويد: ((هرگز از كسانى مباش كه ازخائنان حمايت نمايى )) (ولا تكن للخئنين خصيما).گـرچـه روى سخن دراين آيه به پيامبر(ص ) است ولى شك نيست كه اين حكم يك حكم عمومى نـسـبت به تمام قضات و داوران مى باشد, و به همين دليل چنين خطابى مفهومش اين نيست كه ممكن است چنين كارى از پيامبر(ص ) سر بزند!.(آيـه 106)ـ در اين آيه به پيامبر(ص ) دستور مى دهد كه ((و از پيشگاه خداوندطلب آمرزش نما)) (واستغفراللّه ).((زيرا خداوند آمرزنده و مهربان است )) (ان اللّه كان غفورا رحيما).(آيـه 107)ـ به دنبال دستورهاى گذشته در باره عدم حمايت از خائنان , قرآن چنين ادامه مى دهد كـه : ((هـيـچ گـاه از خائنان و آنها كه به خود خيانت كردند, حمايت نكن )) (ولا تجادل عن الذين يـخـتـانون انفسهم ) ((چرا كه خداوند, خيانت كنندگان گنهكار را دوست نمى دارد)) (ان اللّه لا يحب من كان خوانا اثيما).(آيـه 108)ـ سـپـس ايـن گونه خائنان را مورد سرزنش قرار داده , مى گويد:((آنها شرم دارند كه بـاطـن اعـمـالـشـان براى مردم روشن شود ولى از خدا, شرم ندارند!))(يستخفون من الناس ولا يـسـتـخفون من اللّه ) ((خداوندى كه همه جا با آنهاست , ودر آن هنگام كه در دل شب , نقشه هاى خيانت را طرح مى كنند و سخنانى كه خدا ازآن راضى نبود مى گفتند, با آنها بود و به همه اعمال آنها احاطه دارد)) (وهو معهم اذيبيتون ما لا يرضى من القول وكان اللّه بما يعملون محيطا).(آيـه 109)ـ سـپـس روى سـخـن را به طايفه شخص سارق كه از او دفاع كردندنموده , مى گويد: ((گـيـرم كه شما در زندگى اين جهان از آنها دفاع كنيد ولى كيست كه در روز قيامت بتواند از آنـهـا دفـاع نـمايد و يا به عنوان وكيل كارهاى آنها را سامان بخشد, و گرفتاريهاى آنها را برطرف سازد))؟! (ه انتم هؤلا جادلتم عنهم فى الحيوة الدنيا فمن يجادل اللّه عنهم يوم القيمة ام من يكون عليهم وكيلا ).بـنـابـرايـن دفـاع شما از آنها بسيار كم اثر است , زيرا در زندگى جاويدان آن هم دربرابر خداوند, هـيچ گونه مدافعى براى آنها نيست در حقيقت در سه آيه فوق ,نخست به پيامبراسلام (ص ) و همه قـاضـيـان به حق توصيه شده كه كاملا مراقب باشند,افرادى با صحنه سازى و شاهدهاى دروغين حقوق ديگران را پايمال نكنند.سپس به افراد خيانتكار, و بعد به مدافعان آنها هشدار داده شده كه مراقب نتايج سؤاعمال خود در اين جهان و جهان ديگر باشند.(آيـه 110)ـ قـرآن در تعقيب بحثهاى مربوط به خيانت و تهمت كه در آيات قبل گذشت سه حكم كلى بيان مى كند:.1ـ نـخـسـت اشـاره بـه اين حقيقت مى كند كه راه توبه , به روى افراد بدكار به هرحال باز است و ((كسى كه به خود يا ديگرى ستم كند و بعد حقيقتا پشيمان شود و ازخداوند طلب آمرزش كند و در مـقـام جـبـران برآيد, خدا را آمرزنده و مهربان خواهديافت )) (ومن يعمل سو او يظلم نفسه ثم يستغفراللّه يجداللّه غفورا رحيما).از جمله فوق استفاده مى شود كه توبه حقيقى آنچنان اثر دارد كه انسان دردرون جان خود نتيجه آن را مى يابد.(آيـه 111)ـ دوم : ايـن آيه توضيح همان حقيقتى است كه اجمال آن در آيات قبل بيان شد و آن اين كه : ((هر گناهى كه انسان مرتكب مى شود نهايتا و در نتيجه به خود ضرر زده و به زيان خود گام بـرداشـتـه اسـت )) (ومن يكسب اثما فانما يكسبه على نفسه ) و به اين ترتيب گناهان اگرچه در ظاهر مختلفند, ولى آثار سؤ آن قبل از همه در روح و جان خود شخص ظاهر مى شود.و در پـايان آيه مى فرمايد: ((خداوند هم عالم است و از اعمال بندگان باخبر, وهم حكيم است )) و هر كس را طبق استحقاق خود مجازات مى كند (وكان اللّه عليماحكيما).
(آيـه 112)ـ سـوم : در ايـن آيـه اشـاره بـه اهـمـيت گناه تهمت زدن نسبت به افرادبيگناه كرده , مى فرمايد: ((هركس خطا يا گناهى مرتكب شود و آن را به گردن بيگناهى بيفكند, بهتان و گناه آشكارى انجام داده است )) (ومن يكسب خطيئة اواثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا واثما مبينا) .تهمت زدن به بيگناه از زشت ترين كارهايى است كه اسلام آن را به شدت محكوم ساخته است .
از پـيامبراسلام (ص ) نقل شده كه فرمود: ((كسى كه به مرد يا زن با ايمان تهمت بزندو يا در باره او چيزى بگويد كه در او نيست , خداوند در روز قيامت او را بر تلى از آتش قرار مى دهد تا از مسؤوليت آنچه گفته است درآيد)).در حقيقت رواج اين كار ناجوانمردانه در يك محيط, سبب به هم ريختن نظام و عدالت اجتماعى و آلـوده شـدن حـق به باطل و گرفتار شدن بيگناه و تبرئه گنهكار واز ميان رفتن اعتماد عمومى مى شود.(آيه 113)ـ اين آيه اشاره به گوشه ديگرى از حادثه بنى ابيرق است كه درچند آيه قبل تحت عنوان شـان نـزول بـه آن اشاره شد, آيه چنين مى گويد: ((اگر فضل و رحمت پروردگار شامل حال تو نبود جمعى از منافقان يا مانند آنها تصميم داشتندتو را از مسير حق و عدالت , منحرف سازند, ولى لطف الهى شامل حال تو شد و تورا حفظ كرد)) (ولولا فضل اللّه عليك ورحمته لهمت طئفة منهم ان يضلوك ).آنـهـا مـى خـواستند با متهم ساختن يك فرد بيگناه و سپس كشيدن پيامبر(ص ) به اين ماجرا, هم ضـربـه اى بـه شـخصيت اجتماعى و معنوى پيامبر(ص ) بزنند و هم اغراض سؤ خود را در باره يك مـسلمان بيگناه عملى سازند, ولى خداوندى كه حافظ پيامبر خويش است , نقشه هاى آنها را نقش برآب كرد!.سـپس قرآن مى گويد: ((اينها فقط خود را گمراه مى كنند و هيچ گونه زيان به تونمى رسانند)) (وما يضلون الا انفسهم وما يضرونك من شى ). سـرانـجام علت مصونيت پيامبر(ص ) را از گمراهى و خطا و گناه , چنين بيان مى كند كه ((خدا, كـتـاب و حـكـمـت بر تو نازل كرد و آنچه را نمى دانستى به توآموخت )) (وانزل اللّه عليك الكتاب والحكمة وعلمك مالم تكن تعلم ).و درپـايـان آيـه مـى فـرمايد: ((فضل خداوند بر تو بسيار بزرگ بوده است )) (وكان فضل اللّه عليك عظيما).در جمله فوق يكى از دلايل اساسى مساله عصمت بطوراجمال آمده است وآن اين كه خداوند علوم و دانـشـهايى به پيامبر آموخته كه در پرتو آن در برابر گناه وخطا بيمه مى شود, زيرا علم و دانش (در مرحله نهايى ) موجب عصمت است (آيه114 )ـ.در آيـات گذشته اشاره اى به جلسات مخفيانه شبانه و شيطنت آميز بعضى ازمنافقان يا مانند آنها شده بود, در اين آيه بطور مشروحتر از آن تحت عنوان نجوى بحث مى شود.((نـجـوى )) تنها به معنى سخنان درگوشى نيست , بلكه هرگونه جلسات سرى ومخفيانه را نيز شامل مى شود.آيـه مـى گويد: ((در غالب جلسات محرمانه و مخفيانه آنها كه براساس نقشه هاى شيطنت آميز بنا شده خير و سودى نيست )) (لا خير فى كثير من نجويهم ).سـپـس بـراى ايـن كـه گمان نشود هرگونه نجوى و سخن درگوشى يا جلسات سرى مذموم و ممنوع است , چند مورد را به صورت استثنا در ذيل آيه ذكر كرده مى فرمايد: ((مگر اين كه كسى در نـجـواى خـود, تـوصـيـه به صدقه و كمك به ديگران ,يا انجام كار نيك , و يا اصلاح در ميان مردم مى نمايد)) (الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس ).و ايـن گـونـه نـجـوى هـا اگـر بـه خاطر تظاهر و رياكارى نباشد بلكه منظور از آن كسب رضاى پـروردگـار بـوده بـاشـد, خداوند پاداش بزرگى براى آن مقرر خواهدفرمود, آيه مى گويد: ((و هركس براى خشنودى پروردگار چنين كند, پاداش بزرگى به او خواهيم داد)) (ومن يفعل ذلك ابتغ مرضات اللّه فسوف نؤتيه اجرا عظيما).اصـولا نـجـوى و سـخنان درگوشى و تشكيل جلسات سرى در قرآن به عنوان يك عمل شيطانى مـعـرفى شده است در آيه 10 سوره مجادله مى فرمايد: انماالنجوى من الشيطان ;Š نجوى از شيطان است .اساسا نجوى اگر در حضور جمعيت انجام پذيرد سؤظن افراد را برمى انگيزد,و گاهى حتى در ميان دوسـتـان ايجاد بدبينى مى كند, به همين دليل بهتر است كه جزدر موارد ضرورت از اين موضوع استفاده نشودو فلسفه حكم مزبور در قرآن نيزهمين است .آيه 115ـ شان نزول : در شان نزول آيات سابق گفتيم كه بشيربن ابيرق , پس از سرقت از مسلمانى , شـخـص بيگناهى را متهم ساخت و با صحنه سازى در حضورپيغمبر(ص ) خود را تبرئه كرد ولى با نـزول آيـات گـذشـتـه رسوا شد, و به دنبال آن رسوايى به جاى اين كه توبه كند, راه كفر را پيش گـرفـت و رسـما از زمره مسلمانان خارج گرديد, آيه نازل شد و ضمن اشاره به اين موضوع , يك حكم كلى و عمومى رابيان ساخت .تـفـسـيـر: هـنـگـامـى كه انسان مرتكب خلافى مى شود, پس از آگاهى دو راه درپيش دارد, راه بازگشت و توبه كه اثر آن در شستشوى گناه در چند آيه پيش بيان گرديد;Š راه ديگر, راه لجاجت و عـنـاد است كه به نتيجه شوم آن در اين آيه اشاره شده مى فرمايد: ((كسى كه بعد از آشكار شدن حق از در مخالفت و عناد در برابر پيامبر(ص )درآيد و راهى جز راه مؤمنان انتخاب نمايد, ما او را به هـمـان راه كـه مـى رودمى كشانيم و در قيامت به دوزخ مى فرستيم و چه جايگاه بدى در انتظار اوسـت ))(ومـن يـشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى ويتبع غير سبيل المؤمنين نوله ماتولى ونصله جهنم وست مصيرا).(آيه 116).در ايـنجا بار ديگر به دنبال بحثهاى مربوط به منافقان و مرتدان يعنى كسانى كه بعد از قبول اسلام بـه سـوى كـفر باز مى گردند, اشاره به اهميت گناه شرك مى كند كه گناهى است غيرقابل عفو وبـخـشـش و هـيـچ گناهى بالاتر از آن متصور نيست , نخست مى فرمايد: ((خداوند شرك به او را نـمى آمرزد (ولى ) كمتر از آن را براى هر كس بخواهد (و شايسته بيند) مى آمرزد)) (ان اللّه لا يغفر ان يشرك به ويغفر مادون ذلك لمن يش).ايـن مـضـمـون در آيه 48 همين سوره گذشت , منتها ذيل دوآيه با هم تفاوت مختصرى دارد, در ايـنجا مى فرمايد: ((هر كس براى خدا شريكى قائل شود درگمراهى دورى گرفتار شده )) (ومن يشرك باللّه فقد ضل ضلالا بعيدا).ولى در گذشته فرمود: ومن يشرك باللّه فقد افترى اثما عظيما: ((كسى كه براى خدا شريك قائل شود دروغ و افتراى بزرگى زده است )).در حـقـيـت در آنـجـا اشـاره به مفسده بزرگ شرك از جنبه الهى و شناسايى خداشده و در اينجا زيانهاى غيرقابل جبران آن براى خود مردم بيان گرديده است .(آيه 117).ايـن آيـه تـوضـيحى است براى حال مشركان , كه در آيه قبل به سرنوشت شوم آنها اشاره شد و در حقيقت علت گمراهى شديد آنها را بيان مى كند و مى گويد: آنهابه قدرى كوتاه فكرند كه خالق و آفـريـدگـار جـهـان پهناور هستى را رها كرده و در برابرموجوداتى سر تعظيم فرود مى آورند كه كمترين اثر مثبتى ندارند و ((آنچه غير از خدامى خوانند, فقط بتهايى است (بى روح ), كه هيچ اثرى نـدارد;Š و (يـا) شـيطان سركش و ويرانگر است )) (ان يدعون من دونه الا اناثا وان يدعون الا شيطانا مريدا).قـابـل تـوجـه ايـن كه : معبودهاى مشركان در اين آيه منحصر به دو چيز شناخته شده ((اناث )) و ((شيطان مريد)).((اناث )) جمع ((انثى )) به معنى موجود نرم و قابل انعطاف است يعنى آنها معبودهايى را مى پرستيدند كه مخلوق ضعيفى بيش نبودند و به آسانى در دست آدمى به هـر شكل در مى آمدند, تمام وجودشان تاثر و((انعطاف پذيرى )) و تسليم در برابر حوادث بود, و به عـبـارت روشـنتر, موجودهايى كه هيچ گونه اراده و اختيارى از خود نداشتند و سرچشمه سود و زيان نبودند.اما ((شيطان مريد)) يعنى شيطانى كه تمام صفات فضيلت از شاخساروجودش فروريخته و چيزى از نقاط قوت در او باقى نمانده است .(آيـه 118)ـ سـپس در آيات بعد اشاره به صفات شيطان و اهداف او وعداوت خاصى كه با فرزندان آدم دارد كـرده و قـسمتهاى مختلفى از برنامه هاى او راشرح مى دهد و قبل از هر چيز مى فرمايد: ((خـداونـد او را از رحـمـت خـويش دورساخته )) (لعنه اللّه ) و در حقيقت ريشه تمام بدبختيها و ويرانگريهاى او همين دورى از رحمت خداست كه بر اثر كبر و نخوت دامنش را گرفت .سپس مى فرمايد: شيطان سوگند ياد كرده كه چند برنامه را اجرا كند:.
1ـ ((و گـفـت : از بـنـدگان تو نصيب معينى خواهم گرفت )) (وقال لا تخذن من عبادك نصيبا مفروضا).او مـى دانـد قـدرت بـر گـمـراه سـاخـتـن هـمـه بـنـدگان خدا را ندارد, و تنها افرادهوسباز و ضعيف الايمان و ضعيف الاراده هستند كه در برابر او تسليم مىشوند.(آيه 119)ـ دوم : ((آنها را گمراه مى كنم )) (ولا ضلنهم ).3ـ ((با آرزوهاى دور و دراز و رنگارنگ آنها را سرگرم مى سازم )) (ولا منينهم ).4ـ آنـهـا را بـه اعمال خرافى دعوت مى كنم , از جمله ((فرمان مى دهم كه گوشهاى چهارپايان را بشكافند و يا قطع كنند))(ولا مرنهم فليبتكن اذان الا نعام ).و اين اشاره به يكى از اعمال زشت جاهلى است كه در ميان بت پرستان رايج بود كه گوش بعضى از چـهـارپـايـان را مى شكافتند و يا به كلى قطع مى كردند وسوارشدن بر آن را ممنوع مى دانستند و هيچ گونه از آن استفاده نمى نمودند.5ـ ((آنها را وادار مى سازم كه آفرينش پاك خدايى را تغيير دهند)) (ولا مرنهم فليغيرون خلق اللّه ) و اين ضرر غيرقابل جبرانى است كه شيطان بر پايه سعادت انسان مى زند.ايـن جمله اشاره به آن است كه خداوند در نهاد اولى انسان توحيد ويكتاپرستى و هرگونه صفت و خوى پسنديده اى را قرار داده است ولى وسوسه هاى شيطانى و هوى و هوسها انسان را از اين مسير صحيح منحرف مى سازد و به بيراهه ها مى كشاند.و در پايان يك اصل كلى را بيان كرده , مى فرمايد: ((هركس شيطان را به جاى خداوند به عنوان ولى و سـرپـرسـت خـود انتخاب كند زيان آشكارى كرده )) (ومن يتخذ الشيطان وليا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبينا).(آيـه 120)ـ در ايـن آيـه چند نكته كه به منزله دليل براى مطلب سابق است بيان شده : ((شيطان پيوسته به آنها وعده هاى دروغين مى دهد, و به آرزوهاى دورودراز سرگرم مى كند ولى جز فريب و خدعه , كارى براى آنها انجام نمى دهد)) (يعدهم ويمنيهم وما يعدهم الشيطان الا غرورا).(آيـه 121)ـ در ايـن آيه , سرنوشت نهايى پيروان شيطان چنين بيان شده :((آنها جايگاهشان دوزخ است و هيچ راه فرارى از آن ندارند)) (اولئك ماويهم جهنم ولا يجدون عنها محيصا).(آيه 122)ـ در آيات گذشته چنين خوانديم : كسانى كه شيطان را ولى خود انتخاب كنند, در زيان آشـكـارى هـسـتـند, شيطان به آنها وعده دروغين مى دهد و با آرزوهاسرگرم مى سازد, و وعده شـيـطـان جـز فريب و مكر نيست , در برابر آنها در اين آيه سرانجام كار افراد با ايمان را بيان كرده , مـى فـرمايد: ((و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به زودى در باغهايى از بهشت وارد مى شوند كه نهرها از زيردرختان آن مى گذرد)) (والذين آمنوا وعملوا الصالحات سندخلهم جنات تـجـرى مـن تـحـتـهـا الا نـهـار) اين نعمت همانند نعمتهاى اين دنيا زودگذر و ناپايدار نيست , بـلـكه ((مؤمنان براى هميشه در آن خواهند ماند)) (خالدين فيها ابدا) اين وعده همانندوعده هاى دروغـين شيطان نيست , بلكه ((وعده اى است حقيقى و از ناحيه خدا))(وعداللّه حقا) بديهى است ((هـيـچ كـس نمى تواند صادق تر از خدا وعده ها وسخنانش باشد)) (ومن اصدق من اللّه قيلا ) زيرا تخلف از وعده , يا به خاطر ناتوانى است , يا جهل و نياز, كه تمام اينها از ساحت مقدس او دور است .آيـه 123ـ شان نزول : نقل شده كه : مسلمانان و اهل كتاب هركدام بر ديگرى افتخار مى كردند, اهل كتاب مى گفتند: پيامبر ما قبل از پيامبر شما بوده است , كتاب ما از كتاب شما سابقه دارتر است , و مـسـلـمـانان مى گفتند: پيامبر ما خاتم پيامبران است , و كتابش آخرين و كاملترين كتب آسمانى است , بنابراين ما بر شما امتيازداريم , اين آيه و آيه بعد نازل شد و بر اين ادعاها قلم بطلان كشيد, و ارزش هر كس رابه اعمالش معرفى كرد.تفسير:.در اين آيه و آيه بعد يكى از اساسى ترين پايه هاى اسلام بيان شده است , كه ارزش وجودى اشخاص و پـاداش و كـيـفر آنها هيچ گونه ربطى به ادعاها و آرزوهاى آنها ندارد, بلكه تنها بستگى به عمل و ايـمـان دارد, ايـن اصـلـى است ثابت و سنتى تغييرناپذير, و قانونى است كه تمام ملتها در برابر آن يـكسانند لذا نخست مى فرمايد:((فضيلت و برترى به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست )) (ليس بامانيكم ولا امانى اهل الكتاب ).سـپـس اضـافـه مى كند: ((هركس عمل بدى انجام دهد كيفر خود را در برابر آن خواهد گرفت و هيچ كس را جز خدا ولى و ياور خويش نمى يابد)) (من يعمل سوايجز به ولا يجد له من دون اللّه وليا ولا نصيرا).(آيـه 124)ـ ((و هـم چنين كسانى كه عمل صالح به جا آورند و با ايمان باشنداعم از مرد و زن آنها وارد بـهشت خواهند شد و كمترين ستمى به آنها نمى شود))(ومن يعمل من الصالحات من ذكر او انثى وهو مؤمن فاولئك يدخلون الجنة ولايظلمون نقيرا).
و به اين ترتيب قرآن به تعبير ساده معمولى به اصطلاح ((آب پاك )) به روى دست همه ريخته است و وابـسـتـگيهاى ادعايى و خيالى و اجتماعى و نژادى و مانندآن را نسبت به يك مذهب به تنهايى بى فايده مى شمرد, و اساس را ايمان به مبانى آن مكتب و عمل به برنامه هاى آن معرفى مى كند.(آيـه 125)ـ در آيه قبل , سخن از تاثير ايمان و عمل بود و اين كه انتساب به هيچ مذهب و آيينى , به تـنـهـايى اثرى ندارد, در عين حال در اين آيه براى اين كه سؤتفاهمى از بحث گذشته پيدا نشود, برترى آيين اسلام را بر تمام آيينها به اين تعبير بيان كرده است : ((چه آيينى بهتر است از آيين كسى كـه بـا تمام وجود خود, دربرابر خدا تسليم شده , و دست ازنيكوكارى بر نمى دارد و پيرو آيين پاك خالص ابراهيم است )) (ومن احسن دينا ممن اسلم وجهه للّه وهو محسن واتبع ملة ابرهيم حنيفا).در اين آيه سه چيز مقياس بهترين آيين شمرده شده :.نخست تسليم مطلق در برابر خدا ((اسلم وجهه للّه )), ديگرى نيكوكارى ((وهو محسن )) منظور از نـيكوكارى در اينجا هرگونه نيكى با قلب و زبان و عمل است و ديگرى پيروى از آيين پاك ابراهيم است ((واتبع ملة ابرهيم حنيفا)).در پـايـان آيه دليل تكيه كردن روى آيين ابراهيم را چنين بيان مى كند كه ((خداوند ابراهيم را به عنوان خليل و دوست خود انتخاب كرد)) (واتخذ اللّه ابرهيم خليلا ).(آيـه 126)ـ در ايـن آيـه اشـاره بـه مـالـكيت مطلقه پروردگار و احاطه او به همه اشيا مى كند و مـى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و زمين است ملك خداست , زيراخداوند به همه چيز احاطه دارد)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض وكان اللّه بكل شى محيطا).اشاره به اين كه اگر خداوند ابراهيم را دوست خود انتخاب كرد نه به خاطر نياز به اوبود, زيرا خدا از همگان بى نياز است بلكه به خاطر سجايا و صفات فوق العاده وبرجسته ابراهيم بود.(آيه 127).ايـن آيه به پاره اى از سؤالات و پرسشهايى كه در باره زنان (مخصوصا دختران يتيم ) از طرف مردم مـى شـده است پاسخ مى گويد, مى فرمايد: ((اى پيامبر! از تو درباره احكام مربوط به حقوق زنان , سؤالاتى مى كنند بگو: خداوند در اين زمينه به شما فتوا و پاسخ مى دهد)) (ويستفتونك فى النس قل اللّه يفتيكم فيهن ).سپس اضافه مى كند: ((و آنچه در قرآن مجيد در باره دختران يتيمى كه حقوقشان را نمى دهيد و مـى خواهيد با آنها ازدواج كنيد, به قسمتى ديگر از سؤالات شما پاسخ مى دهد)) و زشتى اين عمل ظـالـمـانه را آشكار مى سازد (وما يتلى عليكم فى الكتاب فى يتامى النس اللا تى لا تؤتونهن ما كتب لهن وترغبون ان تنكحوهن ).سـپس در باره پسران صغير كه طبق رسم جاهليت از ارث ممنوع بودندتوصيه كرده و مى فرمايد: ((خـداونـد به شما توصيه مى كند كه حقوق كودكان ضعيف را رعايت كنيد)) (والمستضعفين من الولدان ).بـار ديـگر در باره حقوق يتيمان بطوركلى تاكيد كرده و مى گويد: ((و خدا به شما توصيه مى كند كه در مورد يتيمان به عدالت رفتار كنيد)) (وان تقوموا لليتامى بالقسط).و در پـايان به اين مساله توجه مى دهد كه ((هرگونه عمل نيكى (مخصوصا درباره يتيمان و افراد ضـعـيف ) از شما سر زند از ديدگاه علم خداوند مخفى نمى ماند))و پاداش مناسب آن را خواهيد يافت (وما تفعلوا من خير فان اللّه كان به عليما).آيه 128ـ شان نزول : نقل شده كه : رافع بن خديج دو همسر داشت يكى مسن و ديگرى جوان (بر اثر اخـتلافى ) همسر مسن خود را طلاق داد, و هنوز مدت عده , تمام نشده بود به او گفت : اگر مايل بـاشـى بـا تو آشتى مى كنم , ولى بايد اگرهمسر ديگرم را بر تو مقدم داشتم صبر كنى و اگر مايل بـاشـى صبر مى كنم مدت عده تمام شود و از هم جدا شويم , زن پيشنهاد اول را قبول كرد و با هم آشتى كردند.آيه شريفه نازل شد و حكم اين كار را بيان داشت . شوند.(آيه 119)ـ دوم : ((آنها را گمراه مى كنم )) (ولا ضلنهم ).3ـ ((با آرزوهاى دور و دراز و رنگارنگ آنها را سرگرم مى سازم )) (ولا منينهم ).4ـ آنـهـا را بـه اعمال خرافى دعوت مى كنم , از جمله ((فرمان مى دهم كه گوشهاى چهارپايان را بشكافند و يا قطع كنند))(ولا مرنهم فليبتكن اذان الا نعام ).و اين اشاره به يكى از اعمال زشت جاهلى است كه در ميان بت پرستان رايج بود كه گوش بعضى از چـهـارپـايـان را مى شكافتند و يا به كلى قطع مى كردند وسوارشدن بر آن را ممنوع مى دانستند و هيچ گونه از آن استفاده نمى نمودند.5ـ ((آنها را وادار مى سازم كه آفرينش پاك خدايى را تغيير دهند)) (ولا مرنهم فليغيرون خلق اللّه ) و اين ضرر غيرقابل جبرانى است كه شيطان بر پايه سعادت انسان مى زند.ايـن جمله اشاره به آن است كه خداوند در نهاد اولى انسان توحيد ويكتاپرستى و هرگونه صفت و خوى پسنديده اى را قرار داده است ولى وسوسه هاى شيطانى و هوى و هوسها انسان را از اين مسير صحيح منحرف مى سازد و به بيراهه ها مى كشاند.و در پايان يك اصل كلى را بيان كرده , مى فرمايد: ((هركس شيطان را به جاى خداوند به عنوان ولى و سـرپـرسـت خـود انتخاب كند زيان آشكارى كرده )) (ومن يتخذ الشيطان وليا من دون اللّه فقد خسر خسرانا مبينا).(آيـه 120)ـ در ايـن آيـه چند نكته كه به منزله دليل براى مطلب سابق است بيان شده : ((شيطان پيوسته به آنها وعده هاى دروغين مى دهد, و به آرزوهاى دورودراز سرگرم مى كند ولى جز فريب و خدعه , كارى براى آنها انجام نمى دهد)) (يعدهم ويمنيهم وما يعدهم الشيطان الا غرورا).(آيـه 121)ـ در ايـن آيه , سرنوشت نهايى پيروان شيطان چنين بيان شده :((آنها جايگاهشان دوزخ است و هيچ راه فرارى از آن ندارند)) (اولئك ماويهم جهنم ولا يجدون عنها محيصا).(آيه 122)ـ در آيات گذشته چنين خوانديم : كسانى كه شيطان را ولى خود انتخاب كنند, در زيان آشـكـارى هـسـتـند, شيطان به آنها وعده دروغين مى دهد و با آرزوهاسرگرم مى سازد, و وعده شـيـطـان جـز فريب و مكر نيست , در برابر آنها در اين آيه سرانجام كار افراد با ايمان را بيان كرده , مـى فـرمايد: ((و آنها كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام دادند به زودى در باغهايى از بهشت وارد مى شوند كه نهرها از زيردرختان آن مى گذرد)) (والذين آمنوا وعملوا الصالحات سندخلهم جنات تـجـرى مـن تـحـتـهـا الا نـهـار) اين نعمت همانند نعمتهاى اين دنيا زودگذر و ناپايدار نيست , بـلـكه ((مؤمنان براى هميشه در آن خواهند ماند)) (خالدين فيها ابدا) اين وعده همانندوعده هاى دروغـين شيطان نيست , بلكه ((وعده اى است حقيقى و از ناحيه خدا))(وعداللّه حقا) بديهى است ((هـيـچ كـس نمى تواند صادق تر از خدا وعده ها وسخنانش باشد)) (ومن اصدق من اللّه قيلا ) زيرا تخلف از وعده , يا به خاطر ناتوانى است , يا جهل و نياز, كه تمام اينها از ساحت مقدس او دور است .آيـه 123ـ شان نزول : نقل شده كه : مسلمانان و اهل كتاب هركدام بر ديگرى افتخار مى كردند, اهل كتاب مى گفتند: پيامبر ما قبل از پيامبر شما بوده است , كتاب ما از كتاب شما سابقه دارتر است , و مـسـلـمـانان مى گفتند: پيامبر ما خاتم پيامبران است , و كتابش آخرين و كاملترين كتب آسمانى است , بنابراين ما بر شما امتيازداريم , اين آيه و آيه بعد نازل شد و بر اين ادعاها قلم بطلان كشيد, و ارزش هر كس رابه اعمالش معرفى كرد.تفسير:.در اين آيه و آيه بعد يكى از اساسى ترين پايه هاى اسلام بيان شده است , كه ارزش وجودى اشخاص و پـاداش و كـيـفر آنها هيچ گونه ربطى به ادعاها و آرزوهاى آنها ندارد, بلكه تنها بستگى به عمل و ايـمـان دارد, ايـن اصـلـى است ثابت و سنتى تغييرناپذير, و قانونى است كه تمام ملتها در برابر آن يـكسانند لذا نخست مى فرمايد:((فضيلت و برترى به آرزوهاى شما و آرزوهاى اهل كتاب نيست )) (ليس بامانيكم ولا امانى اهل الكتاب ).سـپـس اضـافـه مى كند: ((هركس عمل بدى انجام دهد كيفر خود را در برابر آن خواهد گرفت و هيچ كس را جز خدا ولى و ياور خويش نمى يابد)) (من يعمل سوايجز به ولا يجد له من دون اللّه وليا ولا نصيرا).(آيـه 124)ـ ((و هـم چنين كسانى كه عمل صالح به جا آورند و با ايمان باشنداعم از مرد و زن آنها وارد بـهشت خواهند شد و كمترين ستمى به آنها نمى شود))(ومن يعمل من الصالحات من ذكر او انثى وهو مؤمن فاولئك يدخلون الجنة ولايظلمون نقيرا).و به اين ترتيب قرآن به تعبير ساده معمولى به اصطلاح ((آب پاك )) به روى دست همه ريخته است و وابـسـتـگيهاى ادعايى و خيالى و اجتماعى و نژادى و مانندآن را نسبت به يك مذهب به تنهايى بى فايده مى شمرد, و اساس را ايمان به مبانى آن مكتب و عمل به برنامه هاى آن معرفى مى كند.(آيـه 125)ـ در آيه قبل , سخن از تاثير ايمان و عمل بود و اين كه انتساب به هيچ مذهب و آيينى , به تـنـهـايى اثرى ندارد, در عين حال در اين آيه براى اين كه سؤتفاهمى از بحث گذشته پيدا نشود, برترى آيين اسلام را بر تمام آيينها به اين تعبير بيان كرده است : ((چه آيينى بهتر است از آيين كسى كـه بـا تمام وجود خود, دربرابر خدا تسليم شده , و دست ازنيكوكارى بر نمى دارد و پيرو آيين پاك خالص ابراهيم است )) (ومن احسن دينا ممن اسلم وجهه للّه وهو محسن واتبع ملة ابرهيم حنيفا).در اين آيه سه چيز مقياس بهترين آيين شمرده شده :.نخست تسليم مطلق در برابر خدا ((اسلم وجهه للّه )), ديگرى نيكوكارى ((وهو محسن )) منظور از نـيكوكارى در اينجا هرگونه نيكى با قلب و زبان و عمل است و ديگرى پيروى از آيين پاك ابراهيم است ((واتبع ملة ابرهيم حنيفا)).در پـايـان آيه دليل تكيه كردن روى آيين ابراهيم را چنين بيان مى كند كه ((خداوند ابراهيم را به عنوان خليل و دوست خود انتخاب كرد)) (واتخذ اللّه ابرهيم خليلا ).(آيـه 126)ـ در ايـن آيـه اشـاره بـه مـالـكيت مطلقه پروردگار و احاطه او به همه اشيا مى كند و مـى فرمايد: ((آنچه در آسمانها و زمين است ملك خداست , زيراخداوند به همه چيز احاطه دارد)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض وكان اللّه بكل شى محيطا).اشاره به اين كه اگر خداوند ابراهيم را دوست خود انتخاب كرد نه به خاطر نياز به اوبود, زيرا خدا از همگان بى نياز است بلكه به خاطر سجايا و صفات فوق العاده وبرجسته ابراهيم بود.(آيه 127).باز هم حقوق زنان !. ايـن آيه به پاره اى از سؤالات و پرسشهايى كه در باره زنان (مخصوصا دختران يتيم ) از طرف مردم مـى شـده است پاسخ مى گويد, مى فرمايد: ((اى پيامبر! از تو درباره احكام مربوط به حقوق زنان , سؤالاتى مى كنند بگو: خداوند در اين زمينه به شما فتوا و پاسخ مى دهد)) (ويستفتونك فى النس قل اللّه يفتيكم فيهن ).سپس اضافه مى كند: ((و آنچه در قرآن مجيد در باره دختران يتيمى كه حقوقشان را نمى دهيد و مـى خواهيد با آنها ازدواج كنيد, به قسمتى ديگر از سؤالات شما پاسخ مى دهد)) و زشتى اين عمل ظـالـمـانه را آشكار مى سازد (وما يتلى عليكم فى الكتاب فى يتامى النس اللا تى لا تؤتونهن ما كتب لهن وترغبون ان تنكحوهن ).سـپس در باره پسران صغير كه طبق رسم جاهليت از ارث ممنوع بودندتوصيه كرده و مى فرمايد: ((خـداونـد به شما توصيه مى كند كه حقوق كودكان ضعيف را رعايت كنيد)) (والمستضعفين من الولدان ).بـار ديـگر در باره حقوق يتيمان بطوركلى تاكيد كرده و مى گويد: ((و خدا به شما توصيه مى كند كه در مورد يتيمان به عدالت رفتار كنيد)) (وان تقوموا لليتامى بالقسط).و در پـايان به اين مساله توجه مى دهد كه ((هرگونه عمل نيكى (مخصوصا درباره يتيمان و افراد ضـعـيف ) از شما سر زند از ديدگاه علم خداوند مخفى نمى ماند))و پاداش مناسب آن را خواهيد يافت (وما تفعلوا من خير فان اللّه كان به عليما).آيه 128ـ شان نزول : نقل شده كه : رافع بن خديج دو همسر داشت يكى مسن و ديگرى جوان (بر اثر اخـتلافى ) همسر مسن خود را طلاق داد, و هنوز مدت عده , تمام نشده بود به او گفت : اگر مايل بـاشـى بـا تو آشتى مى كنم , ولى بايد اگرهمسر ديگرم را بر تو مقدم داشتم صبر كنى و اگر مايل بـاشـى صبر مى كنم مدت عده تمام شود و از هم جدا شويم , زن پيشنهاد اول را قبول كرد و با هم آشتى كردند.آيه شريفه نازل شد و حكم اين كار را بيان داشت . تفسير:.صلح بهتر است !.

در آيـه 34 و 35 هـمـيـن سوره احكام مربوط به نشوز زن بيان شده بود, ولى دراينجا اشاره اى به مـسـالـه نـشـوز مـرد كرده و مى فرمايد: ((هرگاه زنى احساس كند كه شوهرش بناى سركشى و اعراض دارد, مانعى ندارد كه براى حفظ حريم زوجيت ,از پاره اى از حقوق خود صرفنظر كند, و با هـم صـلـح نـمايند)) (وان امراة خافت من بعلها نشوزا او اعراضا فلا جناح عليهم ان يصلحا بينهما صلحا).سپس براى تأكيد موضوع مى فرمايد: ((به هر حال صلح كردن بهتر است ))(والصلح خير).
اين جمله كوتاه و پر معنى گرچه در مورد اختلافات خانوادگى در آيه فوق ذكرشده ولى بديهى است يك قانون كلى و عمومى و همگانى را بيان مى كند كه در همه جا اصل نخستين , صلح و صفا و دوسـتـى و سـازش اسـت , و نـزاع و كـشـمكش وجدايى بر خلاف طبع سليم انسان و زندگى آرام بخش او است , و لذا جز در مواردضرورت و استثنايى نبايد به آن متوسل شد!.و بـه دنبال آن اشاره به سرچشمه بسيارى از نزاعها و عدم گذشتها كرده مى فرمايد: ((مردم ذاتا و طـبـق غـريـزه حـب ذات , در امـواج بخل قرار دارند))(واحضرت الا نفس الشح ) و هركسى سعى مى كند تمام حقوق خود را بى كم وكاست دريافت دارد, و همين سرچشمه نزاعها و كشمكشهاست .بـنـابـراين اگر زن و مرد به اين حقيقت توجه كنند كه سرچشمه بسيارى ازاختلافات بخل است , سـپـس در اصـلاح خود بكوشند و گذشت پيشه كنند, نه تنهاريشه اختلافات خانوادگى از بين مى رود, بلكه بسيارى از كشمكشهاى اجتماعى نيزپايان مى گيرد.ولـى در عين حال براى اين كه مردان از حكم فوق سؤاستفاده نكنند, در پايان آيه روى سخن را به آنـهـا كرده و توصيه به نيكوكارى و پرهيزكارى نموده و به آنان گوشزدمى كند كه ((اگر مراقب اعـمـال و كـارهاى خود باشيد و از مسير حق و عدالت منحرف نشويد, خداوند از همه اعمال شما آگـاه اسـت )) و پـاداش شـايـسته به شما خواهد داد(وان تحسنوا وتتقوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا).(آيه 129).عدالت شرط تعدد همسر!. از جمله اى كه در پايان آيه قبل گذشت و در آن دستور به احسان و تقوى وپرهيزكارى داده شده بـود, يك نوع تهديد در مورد شوهران استفاده مى شود, كه آنهابايد مراقب باشند كمترين انحرافى از مـسير عدالت در مورد همسران خود پيدانكنند, اينجاست كه اين توهم پيش مى آيد كه مراعات عـدالت حتى در مورد محبت و علاقه قلبى امكان پذير نيست , بنابراين در برابر همسران متعدد چه بايد كرد؟.ايـن آيـه بـه ايـن سـؤال پـاسخ مى گويد كه ((عدالت از نظر محبت , در ميان همسران امكان پذير نيست , هر چند در اين زمينه كوشش شود)) (ولن تستطيعوا ان تعدلوا بين النس ولو حرصتم ).در عـيـن حـال بـراى ايـن كه مردان از اين حكم , سؤاستفاده نكنند به دنبال اين جمله مى فرمايد: ((اكنون كه نمى توانيد مساوات كامل را از نظر محبت , ميان همسران خود, رعايت كنيد لااقل تمام تـمايل قلبى خود را متوجه يكى از آنان نسازيد, كه ديگرى به صورت بلاتكليف درآيد و حقوق او نيز عملا ضايع شود)) (فلاتميلوا كل الميل فتذروها كالمعلقة ).و در پـايـان آيه به كسانى كه پيش از نزول اين حكم , در رعايت عدالت ميان همسران خود كوتاهى كرده اند هشدار مى دهد كه ((اگر راه اصلاح و تقوا پيش گيريدو گذشته را جبران كنيد خداوند شـمـا را مـشـمول رحمت و بخشش خود قرار خواهدداد)) (وان تصلحوا وتتقوا فان اللّه كان غفورا رحيما).(آيـه 130)ـ سـپـس در ايـن آيـه اشـاره بـه ايـن حقيت مى كند: اگر ادامه همسرى براى طرفين طـاقـت فـرسـاسـت , و جـهاتى پيش آمده كه افق زندگى براى آنها تيره و تاراست و به هيچ وجه اصـلاح پذير نيست , آنها مجبور نيستند چنان ازدواجى را ادامه دهند, و تا پايان عمر با تلخ ‌كامى در چـنـيـن زنـدگـى خـانـوادگى زندانى باشند بلكه مى توانند از هم جدا شوند و در اين موقع بايد شـجـاعـانه تصميم بگيرند و از آينده وحشت نكنند, زيرا ((اگر با چنين شرايطى از هم جدا شوند خـداونـد بـزرگ هـر دو را بـافـضل و رحمت خود بى نياز خواهد كرد و اميد است همسران بهتر و زندگانى روشنترى در انتظار آنها باشد)) (وان يتفرقا يغن اللّه كـلا من سعته ) ((زيرا خداوندفضل و رحمت وسيع آميخته با حكمت دارد)) (وكان اللّه واسعا حكيما).(آيـه 131)ـ در آيـه قبل به اين حقيقت اشاره شد كه اگر ضرورتى ايجاب كندكه دو همسر از هم جدا شوند, و چاره اى از آن نباشد, اقدام بر اين كار بى مانع است و از آينده نترسند, زيرا خداوند آنها را از فـضل و كرم خود بى نياز خواهد كرد, در اين آيه اضافه مى كند: ما قدرت بى نياز نمودن آنها را داريم زيرا ((آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ملك خداست )) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض ).كـسى كه چنين ملك بى انتها و قدرت بى پايان دارد از بى نياز ساختن بندگان خود عاجز نخواهد بـود, سـپـس براى تاكيد در باره پرهيزكارى در اين مورد و هر موردديگر, مى فرمايد: ((به يهود و نـصارا و كسانى كه قبل از شما داراى كتاب آسمانى بودند و همچنين به شما, سفارش كرده ايم كه پرهيزكارى را پيشه كنيد)) (ولقد وصيناالذين اوتوا الكتاب من قبلكم واياكم ان اتقوا اللّه ).بـعـد روى سـخن را به مسلمانان كرده , مى گويد: اجراى دستور تقوا به سودخود شماست , و خدا نـيـازى بـه آن نـدارد ((و اگر سرپيچى كنيد و راه طغيان و نافرمانى پيش گيريد, زيانى به خدا نـمى رسد, آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است از آن اوست , و او بى نياز و درخور ستايش است )) (وان تكفروا فان للّه ما فى السموات وما فى الا رض وكان اللّه غنيا حميدا).(آيه 132)ـ در اين آيه براى سومين بار, روى اين جمله تكيه مى كند كه :((آنچه در آسمانها و آنچه در زمـيـن اسـت مـلـك خـداسـت و خـدا آنـهـا را محافظت ونگهبانى و اداره مى كند)) (وللّه ما فى السموات وما فى الا رض وكفى باللّه وكيلا ).(آيـه 133)ـ سـپـس مـى فـرمايد: ((براى خدا هيچ مانعى ندارد كه شما را از بين ببرد, وجمعيتى آماده تر و مصمم تر جانشين شما كند, كه در راه اطاعت او كوشاتر باشند وخداوند توانايى بر اين كار را دارد)) (ان يشا يذهبكم ايها الناس ويات بخرين وكان اللّه على ذلك قديرا).(آيه 134)ـ در اين آيه , سخن از كسانى به ميان آمده كه دم از ايمان به خدامى زنند, و در ميدانهاى جهاد شركت مى كنند و دستورات اسلام را به كار مى بندند,بدون اين كه هدف الهى داشته باشند, بـلـكـه مـنـظورشان به دست آوردن نتايج مادى همانند غنايم جنگى و مانند آن است , مى فرمايد: ((كـسانى كه تنها پاداش دنيامى طلبند (در اشتباهند) زيرا در نزد پروردگار پاداش دنيا و آخرت , هـر دو مـى بـاشـد))(مـن كان يريد ثواب الدنيا فعنداللّه ثواب الدنيا والا خرة ) پس چرا به دنبال هر دونـمـى رونـد ؟ ((و خداوند از نيات همگان آگاه است و هر صدايى را مى شنود, و هرصحنه اى را مى بيند و از اعمال منافق صفتان اطلاع دارد)) (وكان اللّه سميعا بصيرا).(آيه 135).عدالت اجتماعى !. به تناسب دستورهايى كه در آيات گذشته در باره اجراى عدالت در مورديتيمان , و همسران داده شده , در اين آيه يك اصل اساسى و يك قانون كلى در باره اجراى عدالت در همه موارد بدون استثنا ذكر مى كند و مى فرمايد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد كاملا قيام به عدالت كنيد)) (يا ايها الذين آمـنـوا كـونوا قوامين بالقسط) يعنى , بايد آنچنان عدالت را اجرا كنيد كه كمترين انحرافى به هيچ طرف پيدا نكنيد.سـپـس بـراى تـاكـيـد مطلب مساله ((شهادت )) را عنوان كرده , مى فرمايد: به خصوص در مورد شهادت بايد همه ملاحظات را كنار بگذاريد ((و فقط به خاطر خداشهادت به حق دهيد, اگرچه به زيـان شخص شما يا پدر و مادر و يانزديكان تمام شود)) (شهدا للّه ولو على انفسكم او الـوالدين والا قربين ).از ايـن جمله استفاده مى شود كه بستگان مى توانند با حفظ اصول عدالت به سود يا به زيان يكديگر شهادت دهند.سـپـس بـه قـسمت ديگرى از عوامل انحراف از اصل عدالت اشاره كرده مى فرمايد: ((نه ملاحظه ثـروت ثـروتمندان بايد مانع شهادت به حق گردد و نه عواطف ناشى از ملاحظه فقر فقيران , زيرا ((اگر آن كس كه شهادت به حق به زيان اوتمام مى شود, ثروتمند يا فقير باشد, خداوند نسبت به حـال آنـهـا آگـاهـتـر است )) نه صاحبان زر و زور مى توانند در برابر حمايت پروردگار, زيانى به شـاهـدان بر حق برسانند, و نه فقير با اجراى عدالت گرسنه مى ماند)) (ان يكن غنيا او فقيرا فاللّه اولى بهما).باز براى تاكيد دستور مى دهد كه ((از هوى وهوس پيروى نكنيد تا مانعى در راه اجراى عدالت ايجاد گردد)) (فلا تتبعوا الهـوى ان تعدلوا).
از ايـن جـمـلـه بـه خوبى استفاده مى شود كه سرچشمه مظالم و ستمها,هوى پرستى است و اگر اجتماعي يهودي پرست نباشد, ظلم و ستم در آن راه نخواهدداشت !.بـار ديـگر به خاطر اهميتى كه موضوع اجراى عدالت دارد, روى اين دستورتكيه كرده مى فرمايد: ((اگر مانع رسيدن حق به حقدار شويد و يا حق را تحريف نماييد و يا پس از آشكار شدن حق از آن اعـراض كـنـيـد, خداوند از اعمال شما آگاه است )) (وان تلووا او تعرضوا فان اللّه كان بما تعملون خبيرا).آيـه فوق توجه فوق العاده اسلام را به مساله عدالت اجتماعى در هر شكل وهر صورت كاملا روشن مـى سـازد و انـواع تـاكـيداتى كه در اين چند جمله به كار رفته است نشان مى دهد كه اسلام تا چه انـدازه در ايـن مـساله مهم انسانى و اجتماعى ,حساسيت دارد, اگر چه با نهايت تاسف ميان عمل مـسـلـمـانـان , و ايـن دستور عالى اسلامى , فاصله از زمين تا آسمان است !, و همين يكى از اسرار عقب ماندگى آنهاست .آيـه 136ـ شـان نـزول : از ((ابن عباس )) نقل شده كه اين آيه در باره جمعى ازبزرگان اهل كتاب نـازل گرديد مانند عبداللّه بن سلام و اسدبن كعب و برادرش اسيدبن كعب و جمعى ديگر, زيرا آنها در آغـاز خدمت پيامبر(ص ) رسيدند و گفتند: ما به تو وكتاب آسمانى تو و موسى و تورات و عزير ايمان مى آوريم ولى به ساير كتابهاى آسمانى و همچنين ساير انبيا ايمان نداريم .آيه نازل شد وبه آنها تعليم داد كه بايد به همه ايمان داشته باشيد.
تفسير: با توجه به شان نزول , روى سخن در آيه به جمعى از مؤمنان اهل كتاب است كه آنها پس از قـبول اسلام روى تعصبهاى خاصى تنها اظهار ايمان به مذهب سابق خود و آيين اسلام مى كردند, اما قرآن به آنها توصيه مى كند كه تمام پيامبران و كتب آسمانى را به رسميت بشناسند, زيرا همه از طرف يك مبد مبعوث شده اند بنابراين , معنى ندارد كه بعضى از آنها را بپذيرند و بعضى را نپذيرند, مـگـريـك حقيقت واحد تبعيض بردار است ؟ و مگر تعصبها مى تواند جلو واقعيات رابگيرد؟ لذا آيه مـى گويد: ((اى كسانى كه ايمان آورده ايد به خدا و پيامبرش (پيامبراسلام ) و كتابى كه بر او نازل شـده , و كتب آسمانى پيشين , همگى ايمان بياوريد)) (ي ايها الذين آمنوا آمنوا باللّه ورسوله والكتاب الذى نزل على رسوله والكتاب الذى انزل من قبل ).و در پـايـان آيـه سـرنـوشت كسانى را كه از اين واقعيتها غافل بشوند بيان كرده ,چنين مى فرمايد: ((كـسـى كـه بـه خـدا و فـرشتگان , و كتب الهى , و فرستادگان او, و روزبازپسين , كافر شود, در گمراهى دور و درازى افتاده است )) (ومن يكفر باللّه وملائكته وكتبه ورسله واليوم الا خر فقد ضل ضلالا بعيدا).در حـقـيـقـت ايمان به پنج اصل در اين آيه لازم شمرده شده , يعنى علاوه برايمان به مبد و معاد, ايمان به كتب آسمانى و انبيا و فرشتگان نيز لازم است .(آيه 137).سرنوشت منافقان لجوج !. بـه تناسب بحثى كه در آيه قبل در باره كافران و گمراهى دور و دراز آنها بود دراينجا قرآن اشاره به حالت جمعى از آنان كرده كه هر روز شكل تازه اى به خودمى گيرند, روزى در صف مؤمنان , و روز ديـگر در صف كفار, و باز در صف مؤمنان وسپس در صفوف كافران متعصب و خطرناك قرار مى گيرند; خلاصه همچون ((بت عيار)) هر لمحه به شكلى و هر روز به رنگى در مى آيند و سرانجام در حال كفر وبى ايمانى جان مى دهند!.ايـن آيـه در بـاره سـرنوشت چنين كسانى مى گويد: ((آنها كه ايمان آوردند سپس كافر شدند باز ايـمان آوردند و بار ديگر راه كفر پيش گرفتند و سپس بر كفر خودافزودند, هرگز خداوند آنها را نـمى آمرزد و به راه راست هدايت نمى كند)) (ان الذين آمنوا ثم كفروا ثم آمنوا ثم كفروا ثم ازدادوا كفرا لم يكن اللّه ليغفر لهم ولا ليهديهم سبيلا ).(آيه 138)ـ در اين آيه مى گويد: (به اين دسته از منافقان بشارت بده كه عذاب دردناكى براى آنها است) (بشر المنافقين بان لهم عذابا اليما).(آيـه 139)ـ و در ايـن آيـه ايـن دسـتـه از منافقان چنين توصيف شده اند: (آنهاكافران را به جاى مـؤمـنان دوست خود انتخاب مى كنند) (الذين يتخذون الكافرين اولي من دون المؤمنين ) سپس مـى گـويد: هدف آنها از اين انتخاب چيست ؟ (آياراستى مى خواهند آبرو و حيثيتى از طريق اين دوسـتـى بـراى خـود كسب كنند)؟!(ايبتغون عندهم العزة ) (در حالى كه تمام عزتها مخصوص خـداست) (فان العزة للّه جميعا) زيرا عزت همواره از (علم ) و ((قدرت )) سرچشمه مى گيرد و اينها كه قدرت وعلمشان ناچيز است , كارى از دستشان ساخته نيست كه بتوانند منشا عزتى باشند .ايـن آيـه بـه هـمه مسلمانان هشدار مى دهد كه عزت خود را در همه شؤون زندگى اعم از شؤون اقـتـصـادى و فـرهنگى و سياسى و مانند آن , در دوستى بادشمنان اسلام نجويند, زيرا هر روز كه منافع آنها اقتضا كند فورا صميمى ترين متحدان خود را رها كرده و به سراغ كار خويش مى روند كه گويى هرگز با هم آشنايى نداشتند, چنانكه تاريخ معاصر شاهد بسيار گوياى اين واقعيت است !.

 

والسلام

پى‏نوشتها:

1) محدث نورى، مستدرك الوسائل‏ج 9، ص، ح 10444، به نقل از امام صادق‏عليه السلام.

2) بحارالانوار، ج 72، ص 194.

3) در نخبة تاريخ وفات فخر را 771 مى‏گويد، ولى ثابت نيست

 پى‏نوشتها

[1]. ناصر خسرو: ديوان اشعار، قصيده 18.

[2]. كلينى : كافى ، ج 2، ص 361، ح 1.

[3]. همان، ح 2.

[4]. همان، ص 358، ح 1.

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت   توسط غریبانه  |