شعر جوجهک وگربه
۷۰ سال پيش توي كتاب فارسي دوم دبستان پدربزرگامون اين شعر نوشته بود:
"گفت با جوجه مرغكي هوشيار كه زپهلوي من مرو به كنار
گربه را بين كه دُم علم كرده گوشهاتيزو پشت خم كرده
جوجه گفتا كه مادرم ترسوست به خيالش كه گربه هم لولوست
گربه حيوان خوش خط و خاليست فكر آزار جوجه هرگز نيست
سه قدم دورترشد از مادر آمدش آنچه گفته بود برسر
گربه ناگاه از كمين برجست گلوي جوجه را به دندان خست
برگرفتش به چنگ و رفت چوباد مرغ بيچاره درپيش افتاد
گربه ازپيش و مرغ از دنبال ناله ها كرد وزدبسي پروبال
ليك چون جوجه را بربود ناله مادرش ندارد سود
گرتضرع كند و گرفرياد جوجه را گربه پس نخواهد داد"
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۷ ساعت توسط غریبانه
|