يادنامه يي درباره مرحوم حاج آقا مصطفي خميني
حافظ اسرار نهضت*

آيت الله عميدزنجاني

1

آشنايي من با مرحوم حاج آقا مصطفي به سال هاي 32-31 برمي گردد. در اين مقطع مرحوم حاج آقا مصطفي به مدرسه حجتيه در حجره يي که مشترک بود بين آقاشيخ علي آقاي النگه يي و آقا سيدمحمد خامنه يي مي آمدند. ايشان با مشارکت آقاشيخ علي آقاي النگه يي و چند نفر ديگر مباحثه علمي داشتند. وقتي که ايشان مي آمد آقا سيدمحمد خامنه يي از حجره بيرون مي رفتند و جاي ديگري مشغول مي شدند و حجره در اختيار حاج آقا مصطفي و دوستان هم بحث شان بود. به دليل اينکه حجره ما درست روبه روي اين حجره قرار داشت، من مباحثه آنها را هر روز مي ديدم. مرحوم حاج آقا مصطفي شوخ طبع بودند و مباحثه و بحث هايشان هم خالي از شوخي نبود. چون آن زمان اکثراً در حجره بودم و مطالعه مي کردم، حوادثي که در آن حجره اتفاق مي افتاد و حتي گاه حرکات مزاحي که داشتند را مي ديدم. يک بار مرحوم حاج آقا مصطفي متوجه شد که من از حجره مقابل دارم نگاه مي کنم. چون در سنين جواني بودم متوجه نبودم که کارم نادرست است و لذا ايشان يک عملي انجام داد که گفتني نيست و من از نگاه کردن به آنجا منصرف شدم و ديگر رويم را به سمت حجره مقابل برنگرداندم. حدود يک سال بعد يکي از دوستان صميمي من، مرحوم آقاشيخ احمد مطهري که بعد از انقلاب امام جمعه ساوه شد، به من گفت؛ «من يک درس منظومه پيش حاج آقا مصطفي شروع کردم. در حجره خودم هم هست اگر تمايل داريد شما هم شرکت کنيد.» منظومه را خوانده بودم ولي در عين حال اظهار علاقه ايشان باعث شد من يک روز به حجره ايشان بروم و در درس شرکت کنم. حاج آقا مصطفي آن روز از اينکه شاگردانش دو نفر شدند به نظر خوشحال مي رسيد و خيلي با اشتياق درس داد. من هم فرمايشات ايشان را با آنچه در ذهنم بود تطبيق مي دادم و مي ديدم که الحق والانصاف ايشان مدرس خوبي در فلسفه است و قدرت خوبي در تفهيم فلسفه دارند. اما چون من درس را خوانده بودم دوباره خواندن را براي خودم عيب مي دانستم. لذا همان يک جلسه شرکت کردم و ديگر بعدش شرکت نکردم ولي به آقاشيخ احمد مطهري گفتم؛ مدرس خوبي انتخاب کردي، و ايشان درسش ادامه پيدا کرد. حتي هم حجره دوست من که آقاي بهرامي بود و از دوستان صميمي آقاي رفسنجاني بود، ايشان هم در اتاق نمي ماند و شرکت نمي کرد. ولي حاج آقا مصطفي روحيه يي داشت که برايش فرقي نمي کرد که کلاسش يک نفر باشد يا چند نفر. به هر حال اين دو خاطره از آن سال هاي دور براي آغاز آشنايي من با مرحوم حاج آقا مصطفي ذکر شد که نشان بدهد از چه زماني و چگونه اين آشنايي به وجود آمد. من هميشه در طول دهه سي و بعدها به درس امام مي رفتم و در آنجا ايشان را مي ديدم که در درس فعال هستند هميشه با اعجاب و تحسين به ايشان نگاه مي کردم. البته شنيده بودم که ايشان شوخ هستند، اما مي دانستم که ايشان در درس بسيار جدي است و مسائل تفريح و شوخي سر جاي خودش و در درس و بحث و مسائل علمي هم کاملاً جدي است. در درس امام گاهي ايشان خيلي جدي صحبت مي کرد. گويي که آن حاج آقا مصطفي که در بيرون است، نيست. مباحثات ايشان با دوستان شان خيلي جدي و مرتب بود.

2

 در سال 1344 حضرت امام و حاج آقا مصطفي از ترکيه به نجف تبعيد شدند. ساعت 11 شب بود که اين خبر به مدرسه مرحوم آيت الله بروجردي که اخبار اول به آنجا مي رسيد و تقريباً مثل فيضيه قم بود، رسيد. ما آنجا بوديم. وقتي خبردار شديم، اول شگفت زده شديم. باورمان نشد چون شايعات زياد در نجف پخش مي شد. لذا آن خبر را هم از شايعات تلقي کرديم و لکن مساله آنقدر مهم بود که خودمان را راضي نکرديم به اينکه اين شايعه است. در مدرسه تلفني بود که به وسيله آن به منزل مرحوم آقاشيخ نصرالله خلخالي که از دوستان قديمي دوران جواني امام بود و علاقه زيادي به امام داشت، زنگ زديم و ايشان هم مساله را تاييد کرد. گفتند بله ايشان وارد کاظمين شدند. ما بي درنگ، سر از پا نشناخته ميني بوسي اجاره کرديم. حدود 15 نفر بوديم. به نظرم آقاي رضواني، آقاي دعايي، آقاي روحاني و... بودند. شبانه راه افتاديم با ميني بوس آمديم به کاظمين. پرس و جو کرديم معلوم شد که امام و حاج آقا مصطفي به هتلي به نام «فïندق الجوادين» وارد شدند. به آنجا رفتيم گفتند که بله آقايان به اينجا آمده بودند اما صاحب هتل آنها را شناخت و ايشان را به خانه اش برد و به امام گفت که اينجا مناسب شما نيست. ساعت از 12 شب گذشته بود، رفتيم خانه صاحب هتل. در زديم. رفتيم داخل. ديدم مرحوم حاج آقا مصطفي بيدار است. خيلي خوشحال شديم و با حاج آقا مصطفي مصافحه کرديم. سراغ امام را گرفتيم، گفتند که ايشان خسته بودند خوابيدند. گفتند فردا صبح بياييد امام را ببينيد. وقتي حاج آقا مصطفي را سرحال و خوشحال ديديم ما هم خيلي خوشحال شديم. همه از سلامتي امام در تبعيد نگران بوديم. آن شب حاج آقا مصطفي تعريف کردند که امام در ترکيه کارهاي علمي انجام دادند. يک دوره وسيله النجاه مرحوم سيد را تکميل کردند به نام تحريرالوسيله؛ يک دوره فقه هم در عرض 11 ماه نوشتند که زمان پربرکتي براي امام بود. حسينيه يي بود که ما آن شب آنجا اقامت کرديم که متعلق به يکي از تجار يزد بود. بعد از نماز صبح، از شدت اشتياق رفتيم به محل اقامت امام، نشستيم و حضرت امام وارد شدند. وقتي ايشان را ديديم حالتي پيدا کرديم که توصيف ناپذير بود. خب ما سال ها در قم شاگرد ايشان بوديم اما اين ديدار، ديدار خاصي بود. قابل توصيف با زبان و بيان نيست. اکثر دوستان اشک شوق مي ريختند. امام با خوشرويي با دوستان احوالپرسي کردند. اکثر دوستان براي امام شناخته شده بودند. کم کم ديدارها شروع شد. ما هم چون فضا، فضاي بزرگي نبود مي ايستاديم يا پذيرايي مي کرديم که جا را اشغال نکنيم. گروه مهمي که اولين بار به ديدار امام آمدند ما بوديم. سپس يک گروه ديگر که از طرف رياست جمهوري عراق بودند. اين گروه به رياست يکي از وزرا که شيعه و در واقع وزير «وحده» عراق بود و کمي هم تحصيلات نجف داشت، بود. در زمان حسن البکر اين اتفاق افتاد. او صحبت هاي خوبي کرد و گفت شما تصور نکنيد که اينجا تبعيد هستيد. ما شما را با اين شرط پذيرفتيم که شما آزاد باشيد و مثل شهروندي که ميهمان ما هستيد، تمام امکانات براي فعاليت شما (البته منظور او سياسي نبود بلکه علمي و مذهبي بود) فراهم است. شما تحت الحفظ نيستيد. فقط ما دو نفر را گمارده ايم براي حفظ جان شما. آنها پشت سر شما نيستند بلکه دورادور مواظب شما هستند. سلام رئيس جمهور را رساند و بسيار اظهار خوشحالي کرد که امام ميهمان آنها هستند و سخنان اميدوار کننده يي مطرح کردند. امام چيزي نمي گفتند فقط نگاه مي کردند و تاييد مي کردند. و گاه هم سرشان پايين بود و فقط گوش مي دادند. در اين ديدار من حضور داشتم. اي کاش صحبت ها ضبط مي شد. وقتي آقاي حکيم به ديدار امام آمد دوستان گفتند اين يک حادثه خيلي مهمي است. اگر اين موضوع در ايران منعکس شود براي نهضت بسيار مفيد است. ولي هيچ کدام عقل مان نمي رسيد و اين تجربه را نداشتيم که ضبط کنيم، عکس بگيريم. حاج آقا مصطفي يکي از دوستان را مامور کرد که برود عکاس بياورد و عکس هاي حرفه يي بگيرد و قابل تکثير باشد. جواني را آوردند و عکس هاي زيادي از حرکات مختلف حضرت امام و آقاي حکيم گرفت. متاسفانه صبح که رفتند سراغ عکس ها گفتند همان ديشب از بيت آقاي حکيم آمدند و فيلم ها را همه را بردند که ديگر هيچ وقت منتشر نشد. پس از آن از ديدار آقاي خويي و آقاي شاهرودي عکس هايي تهيه کرديم.

3

چند ماه پس از ورود امام با اصرار دوستان که باز مرحوم حاج آقا مصطفي پشت سر نقش داشت، خدمت امام رفتيم و تقاضاي درس کرديم. ايشان زير بار نرفتند. دوستان گفتند ما در قم خدمت شما بوديم و بحث درس خارج مکاسب ناقص مانده است. از همان جا شما شروع کنيد. ما به طلبه هاي نجف کاري نداريم، ما طلبه هاي شما هستيم. بالاخره امام درس را در مسجد شيخ انصاري که نزديک خانه امام بود و نزديک به کتابخانه مرحوم آقاي اميني (کتابخانه اميرالمومنين) بود، شروع کرد. يک منظره خيلي بدي هم داشت که امام به صورت خيلي عجيب خودش را سازگار مي کرد. پشت مسجد شيخ انصاري جاي اجتماع خرکدارها بود. يعني کساني که الاغ داشتند و آنها را اجاره مي دادند تا مصالح ساختماني حمل شود. ايستگاه اينها پشت مسجد انصاري بود. ما از اين وضع ناراحت بوديم. امام که مي آمدند مجبور بودند از آنجا رد شوند. خر نعره مي زد. يکي جفتک مي زد. خلاصه منظره خيلي بدي داشت. ولي امام انگار نه انگار؛ و با وقار کامل در ساعت معين مي آمدند. مرحوم حاج آقا مصطفي در شور بخشيدن به درس خيلي مهارت داشت. جمعيت کم بود لذا احتياج داشت که اين درس شور پيدا کند. امام عيناً مثل قم درس مي داد، با همان حرارت. يعني شايد سه دقيقه اول عباي امام روي دوشش بود، بعد ديگه عبا مي افتاد. دست ها بالاي سر بود. مرحوم حاج آقا مصطفي عقب مي نشست شروع مي کرد با صداي بلند که همه بشنوند حرف مي زد و شوري به درس مي داد. امام هم دوست داشت که درس شان سکون نباشد. حاج آقا مصطفي رويه يي در نجف داشت که رويه را اکثراً متوجه نبودند و آن اين بود که تمام دوستان و هم گعده يي ها و هم بزم هايش همه يا اکثراً از مخالفان امام بودند. همه ماها اين را ايراد مي دانستيم. مي گفتيم ايشان با اين اخلاص و ارادتي که به امام دارد چطور با اينها نشست و برخاست دارد؟، اينها به امام اهانت مي کنند، اينها به امام فحش مي دهند، اينها امام را مسخره مي کنند، حال چطور با اينها همنشين است. نه تنها همنشين است بلکه هم بزم است. وقتي آنها براي امام جوک مي گفتند خود حاج آقا مصطفي هم يکي اضافه مي کرد مثلاً با اين عبارت؛ «قربون جدش برم»؛ مرحوم نصرالله خلخالي که در بعضي از گعده ها حضور داشت خيلي ناراحت بود. مي گفت اگر پدرت يک دشمن داشته باشد تو برايش کفايت مي کني. اين کارها چيه؟، خيلي عصباني مي شد. حاج آقا مصطفي قه قه مي خنديد. شيخ نصرالله مسن بود. حاج آقا مصطفي سر به سرش مي گذاشت و اذيتش مي کرد. بعدها ما فهميديم چه در سر داشت. زماني که همه آنهايي که به امام فحش مي دادند، توهين مي کردند همه آنها يکي يکي به درس امام آمدند. تازه ما فهميديم که اين سياستي که حاج آقا مصطفي اعمال مي کرد، با چه هدفي بود. اولاً اينها را کنترل مي کرد. باخبر مي شد که پشت سر امام چه خبر است و احتمالاً به امام مي رساند و دوماً اعتماد اينها را جلب مي کرد. کم کم به درس امام آمدند. بعضي هايشان الان هم هستند. کساني که در علميت امام ترديد مي کردند، آمدند درس امام و شدند مريد امام.

4

سال اول امام هميشه غمگين بود. غبار افسردگي و غم و غصه بر چهره ايشان پيدا بود. تنها يک عکس از آن زمان وجود دارد که قباي آبي پوشيده؛ لاغر بود و تمام رگ گردن ايشان بيرون زده، صورت لاغر و کشيده و استخواني داشت. گاهگاهي عکس را نشان مي دهند اما مناسبت آن را نمي دانند. ولي ما که آن عکس را مي بينيم هزارها خاطره به يادمان مي آيد. زمان غربت و فشار روحي امام بود. زماني بود که امام نه غذا مي خورد، نه درست مي خوابيد. لبخندي در چهره امام نديديم. علتش هم اين بود که خبرهاي بدي از ايران مي آمد. سال 1344 که اغلب مبارزان را گرفتند و شکنجه کردند، ايشان همواره اين را مي گفت من اينجا راحت باشم و بچه هاي نهضت در زندان ها شکنجه ببينند. افرادي مانند آقاشيخ نصرالله خلخالي و ديگران که به امام نزديک بودند مي گفتند آقا شما مال خودتان نيستيد. شما متعلق به يک مملکت هستيد. چشم انتظار يک ملت هستيد. شما نبايد به خودتان صدمه بزنيد. خدايي نکرده اتفاقي مي افتد. امام مي فرمودند من نمي توانم تحمل کنم که بچه هاي نهضت در شکنجه باشند.

يک سال اول امام مريض شدند چون تب مالت داشتند و مريضي شان عود کرد. خيلي ها احساس نگراني کردند. هر دکتري را نمي شد بالاي سر امام آورد. اعتماد نبود. آقاشيخ نصرالله يک دکتر عرب شيعه را پيدا کرد. او به امام ارادت خاصي پيدا کرد و مرتب امام را زير نظر داشت. حاج آقا مصطفي در بازيافت سلامتي امام بسيار موثر بود و نقش بسيار اساسي داشت. بعد از يک سال همسر امام و حاج احمدآقا نيز به نجف آمدند. چون حاج احمدآقا خيلي جوان بود، امام هم توصيه کرد که ايشان به کارهاي بيت کاري نداشته باشد و برود به درسش برسد. گاهي حاج آقا مصطفي به شوخي مي گفت؛ «يک داغ براي يک خانه براي هميشه بس است. خب من هستم ديگه. احمدآقا را ديگر چرا عمامه به سرش گذاشتيد. فردا سر ارث پدر با هم دعوا مي کنيم.» مرحوم آقاي حجت وقتي فوت کردند دو تا پسر بزرگ داشتند که هر دو هم در نجف تحصيل کرده بودند. وقتي مرحوم آقاي حجت فوت کرد آنها به جان هم افتادند. خيلي بد شد. حتي به حيثيت و مقام و منزلت مرحوم آقاي حجت که خيلي مهم بود، لطمه زد. حاج آقا مصطفي اشاره به آن داشت. مي گفت مثل آقا سيد حسن و آقا سيد محسن مي افتيم به جان هم سر ارث پدر.

حاج آقا مصطفي در بيروني خيلي تشخص نداشت. خود را در جايگاه برتري قرار نمي داد ولي ما مي دانستيم که بيروني را اداره مي کند. صحبت هايي که بيروني مي شد، افراد متفرقي که مي آمدند و احياناً صحبت هايي مي کردند اينها را زير نظر داشت.

5

مدتي حضرت امام تحت فشار بود که رساله عربي بدهد. مرحوم آقاشيخ نصرالله خلخالي بسيار مصر بود. امام مي فرمودند من مقلدي در عراق ندارم اگر هم داشته باشم خودشان مي آيند و مي پرسند. بالاخره فشار دوستان زياد تر شد اما امام حاضر نشدند تحريرالوسيله چاپ شود، ولي حاضر شدند آن کتاب خلاصه شود و اين مسووليت را بر عهده بنده گذاشتند. مرا احضار کردند و گفتند شما بنشينيد در يکي از اتاق هاي بيروني و اين کتاب را خلاصه کنيد. آقا شيخ حسن صانعي را هم خواستند (يا آقاشيخ عبدالعلي دقيقاً يادم نيست) و گفتند يک اتاق براي ايشان اختصاص بدهيد. اتاق کوچکي بود. شايد مثلاً هشت متري. سه ماه طول کشيد. مرحوم حاج آقا مصطفي گعده اش را آورد به اتاق من. مي آمد و مي نشست و دوستان هم جمع مي شدند. در آن شلوغي هم که من نمي توانستم بنويسم ابتدا قلم را گذاشتم زمين که آقايان متوجه شوند که خب من کار نمي کنم. ديديم خير، اصلاً. موضوع عمدي است. احساس کردم حاج آقا مصطفي از اين کار راضي نيست به چه دليلي، نمي دانم. ايشان چيزي نگفتند. فقط از اين عمل که ايشان آمدند و نشستند در اتاقي که اختصاص به من داده شد و با دوستان شروع به گفتن و خنديدن، احساس کردم که ايشان راضي نيست. قلم و کاغذ را جمع کردم و رفتم به حجره خودم در مدرسه مرحوم آيت الله بروجردي. بعد از آن ديگر چيزي از حاج آقا مصطفي نه ديدم و نه شنيدم. لذا در آن تصور خودم ترديد کردم که ايشان از نوشتن کتاب ناراضي بودند.

معمولاً مرحوم حاج آقا مصطفي مسائل را غيرمستقيم تفهيم مي کردند يا حرکتي دال بر نارضايتي کردند که من متوجه نشدم. خلاصه من کار را تمام کردم و خدمت امام تحويل دادم. مدتي طول کشيد و خبري نشد. من سال 1348 به ايران برگشتم. بعد از آن اين کتاب چاپ شد، با عنوان زبده الاحکام؛ کار خوبي هم که کردند اين بود که اسم مرا هم در کتاب قيد نکردند. امام هم اول کتاب مرقوم فرمودند که عمل به اين رساله مïجزي (اسقاط تکليف) است.

6

 حاج آقا مصطفي علاقه عجيبي به امام داشت به مانند علاقه يي که اين اواخر حاج احمدآقا به امام داشت و فدوي ايشان بودند. امام نيز مقام علمي حاج آقامصطفي را بسيار قبول داشت و ايشان را اميد آينده اسلام مي دانستند.

يکي از سياست هايي که حاج آقا مصطفي براي حفاظت از امام تدبير انديشيده بود اين بود که يک نفر افغاني- چهارشانه و قدبلند- به نام آقاي فرقاني را مامور کرده بود که يک قدم پشت امام حرکت کند. به شوخي مي گفت که مثل جدش است، از روبه رو هيچ کس جرات حمله ندارد. پشت سر را نگه داريد لذا آقاي فرقاني هميشه پشت سر امام بود.

مثل آقازاده ها که مي نشينند از آقاشون تعريف مي کنند، ايشان اصلاً اهل اين حرف ها نبود. گاه متلک مي گفت. به اين صورت نبود که درصدد بزرگنمايي پدر باشد. ولي به طور غيرمستقيم هواي امام را داشت. بيروني، گعده هاي نجف و اخبار نجف را رصد مي کرد. از آنهايي که با ايشان نشست و برخاست داشتند تمام اخبار نجف را جمع مي کرد. اخبار مربوط به نهضت و حضرت امام را کسب مي کرد. در بروز دادن اخبار مثل اين بود که قفل به دهان ايشان زده باشند. اخبار ايران توسط نامه ها به امام مي رسيد. طبعاً ايشان هم مطلع مي شد اما جايي درز نمي کرد. در نگهداري اسرار نهضت کاملاً حواسش جمع و فردي هوشمند بود. بعضي از شايعات که زننده بود را به تمسخر مي گرفت. به جاي اينکه بيايد و بگويد که اين دروغ است يا عليه نهضت است، با روش تمسخرگونه يي با آن برخورد مي کرد. آن را مبتذل مي کرد. که اگر کسي رندي بکند و از زبان حاج آقامصطفي بخواهد نقل کند، به گونه يي باشد که آنقدر مبتذل باشد يا قابل نقل نباشد، يا اگر نقل شد در طرف اثر منفي داشته باشد. خيلي از اين جهات مرحوم حاج آقامصطفي هوشيارانه عمل مي کرد.

*مطالب اين يادنامه با همکاري موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره) تهيه شده است.

گفت وگو با سيدمحمود دعايي
شيداي راه پدر

داوود رضايي

يکي از اولين کساني که از شهادت مرحوم حاج مصطفي مطلع شد، سيدمحمود دعايي دوست و همراه ايشان بود. او اتفاقات شب و روز شهادت سيدمصطفي خميني را چنين شرح مي دهد؛ «آن روز صبح، من براي تهيه نان بيرون رفته بـودم. هـنـوز آفـتاب نزده بود، ديدم ننه صغري که بسيار مورد احـتـرام ما بود، فرياد مي کشد و پاي برهنه مي دود و به سرش مي زنـد. من از ديدن اين صحنه بسيار متاثر شدم. پيرزن مي گفت؛ خاک بر سرم شد، آقا بدو. من فوق العاده وحشت زده شدم و به ذهنم چيز ديگري آمد. گفتم چي شده؟ گفت؛ آقا مصطفي مريض است. سراسيمه رفتم ديدم آن مرحوم پشت سجاده شان دراز کشيده اند. ابتدا بسيار تلاش کردم با پزشکان بيمارستان نجف تماس بگيرم ولي ايـن توفيق را نداشتم، بلافاصله خود را به بيمارستان رساندم. آنها آنقـدر آمـادگي نداشتند که يک آمبولانس بفرستند. اين لحظات بـراي مـن بـسـيـار سخت مي گذشت. آنجا تصميم گرفتم اين خبر را بـدون اينکه ايجاد وحشت و نگراني کند به منزل امام برسانم- ايـن طـور خبرها را بايد خيلي حساب شده و به اصطلاح با ظرافت به بـسـتگان رساند. طلبه يي آنجا بود، به او گفتم؛ به منزل امام مي روي و فـقـط احمدآقا را خبر مي کني و مي گويي خيلي فوري به مـنزل اخوي سر بزند. آن طلبه هم رفت و احمدآقا را صدا زد و ما مـوفـق شـديم با يک تاکسي که به زحمت مي توانست به کوچه بيايد، ايـشـان را بـه بـيمارستاني منتقل کنيم. متاسفانه در بيمارستان پـزشـک کشيک پس از معاينات اوليه تشخيص داد ايشان از دنيا رفته اند. بـا عـلائـمي که روي پوست بدن وجود داشت، مشخص بود که مرگ طبيعي نـبـوده و ناشي از مسموميت است. در خارج از بيمارستاني که حاج آقا مصطفي(ره) را به آنجا انتقال داديم، يک ماشين نمره تـهـران بـود کـه پس از شنيدن خبر مرگ ايشان به طرف بغداد حرکت کرد. »
سيدمحمود دعايي که از ياران و همراهان حضرت امام از آغاز نهضت بودند، در اين گفت وگو از نقش حاج آقا مصطفي در جريان مبارزه و نجف سخن گفته است.


-حاج آقا لطفاً در ابتدا قدري در مورد شخصيت حاج آقا مصطفي و نحوه آشنايي خودتان با ايشان بفرماييد.

مرحوم حاج آقا مصطفي دست پرورده و اميدي براي امام بود که در دوران پرتلاطم حيات سياسي حضرت امام رشد کرد و به تعالي و تکامل رسيد و در نهايت به سرانجام بسيار شکوهمند و موفقي نائل شد. ايشان يکي از استعدادهاي درخشان بود، حافظه بسيار قوي داشت و در محيط خانوادگي آزاد و باآرامشي رشد کرد. از معدود استعدادهايي بود که به سرعت مراحل تکاملي دانش را طي کرد و در دوران تحصيل، تدريس هم مي کرد. هم مدرس قابلي بود و هم آزمونده و طلبه موفقي. البته در کنارش به مراحل لازم تکاملي و تهذيب نفس و پرورش معنوي نيز عنايت کافي داشت. انسان کوشايي بود و به درستي موقعيت خودش و نهادي را که در آن قرار گرفته بود درک مي کرد (نهاد روحانيت، نهاد حوزه علميه و مهم تر از همه انتسابش به يکي از استوانه ها و شخصيت هاي برجسته علمي حوزه يعني پدر بزرگوارش). به دنبال آغاز حرکت مبارزاتي حضرت امام بعد از رحلت مرحوم آقاي بروجردي و وقايع پس از 15 خرداد مرحوم حاج آقا مصطفي در کوران مبارزاتي قرار گرفت و به عنوان يک بازو و پسر نيرومند در کنار پدرش نقش ايفا مي کرد. به شايستگي راه پدر را درک کرد و به عنوان يک سرباز فداکار و نيروي آماده به خدمت در کنار پدر رسالتش را دنبال مي کرد. بعد از بازداشت امام در 15 خرداد و دوران حصر ايشان رسالت نگهباني و نگهداري از جايگاه ويژه پدر و حفظ کيان پدر بر عهده ايشان بود و به عنوان نيروي جايگزين در بيت امام آ ماده پذيرايي از مراجعين شد. در همان مراحل بود که من اولين بار با ايشان آشنا شدم. طلبه نوجواني بودم که از شهرستان به قم براي ادامه تحصيل آمدم و يکي از آرزوهاي ما زيارت حضرت امام و زيارت ياران و بستگان ايشان بود. در همان روزهاي اول ورود، به منزل حضرت امام رفتم و با ايشان آشنا شدم و برخورد گرم و صميمي و عاطفي ايشان مرا جذب کرد و اين رابطه به گرمي برقرار شد تا اينکه امام آزاد شدند و به قم بازگشتند و مراسم و جشن استقبال از امام برگزار شد. مرحوم حاج آقا مصطفي در کنار پدر به عنوان يک نيروي فداکار و ازخودگذشته و شيداي راه پدر نقش خودش را دنبال مي کرد. بعد جريان کاپيتولاسيون پيش آمد و سرانجام حضرت امام را دستگير و تبعيد کردند. بعد از آن ايشان براي دفاع از راه پدر و اعتراض به حرکت زشت رژيم حضور قوي و نيرومندي در قم داشت. در صحن حضرت معصومه(س) که اجتماع باشکوهي از مردم علاقه مند به امام حضور داشتند، صحبت کرد و آنها را به مقاومت و ايستادگي تشويق کرد و بعد به منزل مرحوم آقاي نجفي مرعشي به عنوان پايگاهي براي ادامه راه پدر مراجعه و آنجا را در واقع براي انجام رسالتش انتخاب کرد. سرانجام رژيم ناگزير شد ايشان را بازداشت و زنداني کند. از خاطرات بسيار خوشي که هم ايشان و هم مرحوم فروهر نقل مي کرد اين بود که وقتي ايشان وارد زندان قزل قلعه شد زندانيان سياسي سابقه دار و باشخصيت ايشان را به مانند شمعي در آغوش گرفتند و با احترام و عزت از ايشان استقبال کردند. وقتي از زندان آزاد شد از دلاوري و جوانمردي ياران زنداني به خصوص مرحوم آقاي فروهر به زيبايي ياد مي کرد. در جريان اقامت امام در بورساي ترکيه و بي خبري مردم از حال ايشان، رژيم ناچار شد به نوعي عوام فريبي کند و امام را از تنهايي درآورد. با حاج آقا مصطفي تفاهم مي کنند که ايشان از زندان آزاد و به پدر ملحق شود. وقتي از زندان آزاد شد، مورد استقبال علاقه مندان امام قرار گرفت و تصميم گرفت خودش شخصاً به بورسا نرود بلکه در قم به رسالت اداره بيت حضرت امام بپردازد و تداوم راه آن حضرت را دنبال کند که مولوي رئيس ساواک به ايشان زنگ زد و گفت شما با ما قراري گذاشتيد و قرار شد خودتان به ترکيه برويد. ايشان مي گويد من اکنون شرايطي در جامعه مي بينم که اين شرايط به من اجازه نمي دهد کشور را ترک کنم. مولوي اصرار مي کند و ايشان مي گويد اگر اصرار داريد مرا نيز مانند پدر به ترکيه بفرستيد. اين حرکت هوشمندانه يي بود که به دنبال آن مي آيند و ايشان را دستگير کرده و مثل پدر به ترکيه تبعيد مي کنند.

-به فاصله چند روز پس از آزادي از زندان تبعيد شدند؟

در کمتر از يک هفته ايشان را به ترکيه تبعيد مي کنند. حيات علمي و سياسي مرحوم حاج آقا از اينجا به عنوان يک مرحله جديد آغاز مي شود. ايشان با جبران تنهايي ها و سختي هايي که بر امام گذشته بود، فضايي را ايجاد کرد که امام در شرايط بهتري قرار گرفت. به گونه يي برنامه ريزي کرده بودند که هم مباحثات علمي برقرار باشد و هم اوقاتي براي عبادت و مطالعه و تفريح و گردش داشته باشند. دو بزرگوار در کنار هم از نعمت وجود هم برخوردار شدند. مرحوم آقا مصطفي از نعمت داشتن يک مدرس، مربي و معلم برجسته برخوردار شد و مرحوم امام نيز از نعمت وجود يک انيس و ياور و همکار و شاگرد فهميده و باکمال.

-در تبعيد امام به نجف نقش حاج آقا مصطفي چگونه بود؟

شرايط ادامه داشت تا اينکه رژيم تصميم مي گيرد امام را به نجف منتقل کند. اين شرايط، شرايطي بود که هوشمندي و فراست خاصي را مي طلبيد. رژيم در تصميم خود توطئه يي را دنبال مي کرد. حوزه علميه و مراجع نجف با دوري از سياست و پرهيز از مسائل اجتماعي خو گرفته بودند؛ تلاش رژيم اين بود که امام را با اين شرايط درگير کند و مراجع نجف، حوزه و فضاي نجف را عليه امام تحريک کند و امام را در يک مبارزه محلي بي نتيجه درگير کند يا در انزواي سخت و دردآوري قرار دهد. اينجا بود که حاج آقا مصطفي نقش تعيين کننده يي داشت. با ارتباطاتي که با کانون هاي علمي و مراکز برجسته علمي نجف برقرار مي کرد به صورت يکنواخت و با بي طرفي کامل با همه پديده هاي موجود برخورد مي کرد و آنچه برايش اهميت داشت ايجاد شناخت و درک روشن از موقعيت علمي پدر و حوزه علميه قم بود. وقتي وارد مباحث علمي نجف مي شد و آنها درک مي کردند شخصيتي آگاه و مسلط بر مسائل علمي در برابر آنها است ناگزير به احترام، پذيرش و خضوع مي شدند و به دليل همين ارتباطات، فضاي علمي نجف را متوجه پدر کرد و با مراجعاتي که به محضر امام مي شد درک مي کردند از يک فرصت و امکان بسيار ارجمندي بايد بهره مند شوند. لذا فشار آوردند امام تدريس کند. يک بعد حضور علمي مرحوم حاج آقا مصطفي بود و بعد ديگر تداوم امر مبارزه. چون به هر حال فضايي که ايجاد شد و امکان ارتباط راحتي که بين ايشان و پدرشان و مبارزان برقرار بود، امکان آمد و رفت راحت و آزاد علاقه مندان به عراق را فراهم کرد. امکان ارتباط تلفني و مکاتبه يي ايشان و امام با خارج از کشور برقرار شده بود که براي تداوم امر مبارزه يک امکان محسوب مي شد.

-ارتباط ايشان با کانون هاي مبارزات چگونه بود؟

مرحوم حاج آقا مصطفي رسالت اين ارتباط را که با حساسيت زياد دنبال مي شد برعهده گرفت و کانون هاي گرم مبارزاتي را بي سر و صدا و بدون تظاهر و با درک همه شرايط فراهم مي کرد که البته حوادثي هم اتفاق افتاد که کمک کرد به رشد و ارتقاي حرکت هاي مبارزاتي.

آقا مصطفي در عين اينکه تشخيص مي داد نبايد آلوده به حمايت هاي رژيم بعثي شود و نبايد اين توهم به وجود آيد که مورد سوءاستفاده رژيمي که اصالت و پايگاه مردمي ندارد قرار گرفته در عين حال از فرصت به وجود آمده استفاده کرد و با رعايت تمام حساسيت ها ساماندهي بهره گيري از شرايط مبارزان آن روز را برعهده گرفت.

-نمونه يي را مي توانيد مطرح کنيد؟

نمونه يي که ايشان پيشنهاد داد و دنبال شد و خيلي هم موفق بود بهره گيري از امواج راديويي بود. با پيشنهاد ايشان از امواج راديويي موجود در عراق استفاده شد و سرانجام در مرحله تکاملي اش تاسيس موج راديويي صداي روحانيت مبارز ايران بود که تداوم داشت و اثرات خوبي را به دنبال داشت. البته مرحوم حاج آقا مصطفي گاهي سفرهايي به سوريه و لبنان و مکه مکرمه مي کرد و در آن مسافرت ها تماس هاي خيلي مفيد و کارسازي را با شخصيت ها و گروه هاي مبارز برقرار مي کرد. بيش از همه فعاليت هاي سياسي آنچه نمود جدي و واقعي بيروني داشت موقعيت علمي ايشان بود. مرحوم امام در نجف درس فقه را شروع کردند. اصول را که در ايران تدريس مي کردند در نجف شروع نکردند. عده يي از علاقه مندان ايشان دنبال فراگيري اين بخش از مباحث علمي امام بودند و مي خواستند اصول را دنبال کنند. مرحوم آقا مصطفي درس اصول را شروع کردند. چهره هاي برجسته يي از درس ايشان استفاده مي کردند که به اقرار بسياري از درس آموختگان محضر ايشان درس ايشان در رديف درس هاي درجه دو نجف به حساب مي آمد. درس هاي درجه يک مربوط به درس مراجع بزرگ بود. در کنار تدريس کار تفسير قرآن را شروع کردند. خاطرم هست يک روز تفسير قرآن مرحوم آقاي طالقاني را نزد امام برده بودم.وقتي امام مطالعه فرمودند به من گفتند اين تفسير را به آقامصطفي هم بدهيد تا بخوانند. فکر مي کنم تفسير نوين مرحوم محمدتقي شريعتي را هم توصيه کردند که ايشان بخوانند.

-تفسيري پنج جلدي دارند که بسيار ارزنده است.

به هر حال به انجام و انتها نرسيد ولي آني هم که موجود بود کليدواژه هاي خوبي است براي تفسير قرآن که مي شود از آنها استفاده کرد. نقش برجسته يي که مرحوم حاج آقا مصطفي از نظر علمي داشت حضور در درس پدر بود. دروس علمي نجف به خصوص دروس مراجع بيشتر تشريفاتي تلقي مي شد. يعني استاد بحثي را مطرح مي کرد و شاگردان استفاده مي کردند.حين درس کمتر اجازه داده مي شد شاگردي اشکال بگيرد يا وارد بحث شود و سوالي بپرسد. اما درس امام برعکس بود يعني نه تنها اجازه مي دادند سوال کنند بلکه تشويق هم مي کردند. روزهاي اول که درس را شروع کردند و کسي اشکال نمي گرفت امام فرمود اينجا مجلس فاتحه نيست که ما بگوييم و همه گوش کنند. ما مي خواهيم بحث جدي باشد و آقايان به بحث رونق بدهند.

-از جلسات درس شلوغ حضرت امام بفرماييد.

عده يي از شاگرداني که به درس امام مي آمدند کساني بودند که بعداً معلوم شد براي اظهار فضل و اشکال گيري مي آمدند و با برخوردشان با نظرات امام وانمود مي کردند نظرات امام را قبول ندارند و از نظر علمي مثلاً حرف دارند. امام تصادفاً از وجود آنها بهترين استفاده را کردند و فرمودند اتفاقاً اينها کساني هستند که جدي اشکال مي گيرند و جدي بحث مي کنند و با دقت کامل حضور دارند و بيان اشکال از سوي آنها باعث رونق و شکوفايي بيشتر بحث مي شود که بعداً همان ها به موقعيت علمي امام اذعان کردند. بعد از انقلاب هم اتفاقاً بسياري از آنها نمايندگي امام را در بعضي از استان ها کسب کردند و امام جمعه بعضي از استان ها شدند. در آن حلقه سرآمد متشکلين درس امام حاج آقامصطفي بود. معمولاً کسي که اشکال مي گيرد پيداست که اهل مطالعه و فهم مطلب است. والا اگر کسي چيزي نداند و اشکال بگيرد هو مي شود و رسوايي بار مي آورد. کسي مي تواند بحثي را به طور جدي شروع کند و به عنوان اشکال مطرح کند که مطالعه و درک کرده و مطلب را فهميده باشد. به همين دليل وقتي مرحوم حاج آقامصطفي بحثي را شروع مي کرد همه استفاده مي کردند و گاهي امام در برخورد با آقامصطفي تعابيري داشتند که نشان مي داد به علميت ايشان اذعان دارند. مثلاً مي فرمودند «مصطفي از تو بعيد است» يعني تو که مي فهمي چرا اين حرف را مي زني. اين نشان دهنده اين است که امام اعتقاد به علميت فرزندشان داشتند.

-با توجه به ارتباط بسيار تاثيرگذاري که بين امام و حاج آقامصطفي بود شهادت ايشان چه تاثيري در فرآيند مبارزات داشت؟

يکي از بهره ها و اثرات وجودي مرحوم آقامصطفي در کنار پدر حادثه يي بود که اتفاق افتاد و مقدر بود خداوند ايشان را از امام بگيرد. به دنبال اين اتفاق بسيار ناگوار و تلخ بود که يک بعد از ابعاد شخصيتي و معنوي و عرفاني حضرت امام بروز کرد و آن مساله برخورد با يک مصيبت بزرگ و تسليم شدن در برابر يک امر دردناک بود. به اعتقاد من اگر اين حادثه اتفاق نمي افتاد ما پي به عظمت روحي و عظمت مقام رضا و تسليم امام در برابر مشيت الهي نمي برديم. سنگيني غم اين درد و حادثه به عظمت نقش تعيين کننده حاج آقامصطفي در کنار حضرت امام برمي گردد. در دوران تبعيد امام يک مونس را در کنار خود درک کرد. استعداد فوق العاده درخشاني را در کنارش درک کرد. براي تعالي و رشد او همت کرد. در جريان مبارزه ايشان را به عنوان يک بازوي توانا و سپر نيرومند در کنار خودش مشاهده کرد و بعد از شهادت آن نازنين عبارتي که به کار برده بود اين بود که مصطفي اميد آينده اسلام بود. امام به گزافه چيزي نمي گفت. امام سرشار از راستي و صداقت و پاکي بود.

انساني که خودش در اسلام ذوب شده وقتي اذعان مي کند مصطفي اميد آينده اسلام است و در تعالي اسلام تمام وجودش را هدف قرار داده، به اميد اسلام اينچنين دل مي بندد و ارج مي گذارد. وقتي نازنيني اينچنيني از کنارش گرفته مي شود پيدا است که چه غم بزرگي را بايد احساس کند. به رغم همه سنگيني اين غم و با همه دشواري ها امام با آن صفا و رضاي واقعي در برابر مشيت الهي تسليم مي شود و اين فقدان عظيم را به عنوان يک لطف خفيه الهي تلقي مي کند. اين بيانگر عظمت و درک و شکوهمندي يک اعتقاد و ايمان است که اگر اين حادثه اتفاق نمي افتاد اين وجه از شخصيت امام کشف نمي شد و شايد يکي از ارجمندترين نقش هاي حاج آقامصطفي، علاوه بر آن نقش هاي ارجمندي که در زندگي اش داشت فقدان او شد که باعث شد اين پديده از ويژگي هاي امام پيدا شود و اين چيز کمي نيست.

اعتماد